84/10/18
اعتكاف در مسجد سهله
در اینجا سلوک آقای مجتهدی وارد مرحله حساسی می شود و به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون می گردند ، ایشان در این مورد می فرمودند :
در نجف به دستور حضرت مولا علی (علیهالسلام) راهی مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتكف گردیدم و به جز تجدید وضو و تطهیر از مسجد خارج نمیشدم.
در پایان این مدت از طرف حضرت امیر (علیهالسلام) و آقا امام زمان (روحی فداه) عنایت زیادی به من شد.
حاج كاظم سهلاوی یكی از خدام مسجد سهله میباشند تعریف كردند:
در مدتی كه آقای مجتهدی در مسجد سهله معتكف بودند، با هیچ كس صحبت نمیكردند و دائم مشغول ذكر و فكر و توسل و گریه بودند، هیچ گاه تسبیح از دستشان جدا نمیشد و حالشان مثل حال شخص متحضر و كسی كه هر لحظه در حال جان دادن است بود.
شبها را نمیخوابیدند و اگر كسی هم وارد حجره ایشان میشد بیش از پنج دقیقه با او نمینشسته و از حجره بیرون میآمدند، اكثر اوقات در حال بكاء بودند و از خوف و حب خدا میگریستند.
آقای مجتهدی بعد از تمام شدن این مدت نزد ما آمده و فرمودند:
من دیگر از طرف حضرت ولی عصر (علیهالسلام) مرخص شده و میتوانم اینجا را ترك كنم، آنچه بایستی از ناحیه ایشان به من برسد مرحمت شد.
84/10/18
امتحان بزرگ ...
یك روز كه به حرم مطهر حضرت امیر (علیهالسلام) مشرف شده و در حین زیارت و توسل بودم، صدای حضرت مولا را شنیدم كه فرمودند:
شیخ جعفر، همین الان به مسجد سهله برو، چند نفر در آنجا میباشند كه باید از آنها دستگیری نمایی.
بنابر فرمایش حضرت فوراً به مسجد سهله رفتم، در مسجد بسته و ماشین بنز مدرنی آنجا بود، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند، وقتی وارد آنجا شدم، دیدم سه نفر جوان با لباسهای فاخر و مجلل در فراق حضرت بقیه الله میگریند و بر روی خاكها میغلتند، و یك نفر آنها هم از شدت گریه بیحال بر زمین افتاده است.
نزدشان رفتم و آنها را دلداری داده و آرام نمودم، سپس همگی از مسجد خارج شدیم و آنها سوار ماشین شدند.در این هنگام متوجه شدم كه من هم باید همراه با آنها بروم، لذا سوار ماشین شده و همراهشان رفتم، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتی از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند، و این در شرایطی بود كه شش دختر جوان و بسیار زیبا در آنجا بودند.
آنها پیوسته از من تقاضا میكردند كه آنها را به عقد خود درآورم و پی در پی به انحاء مختلف و گوناگون در این امر اصرار میورزیدند، با حضور این دختران جوان چنان غافلگیر شده بودم که برای لحظاتی خود را فراموش کردم ولی خیلی زود به خود آمدم و بر خویش نهیب زدم که:
جعفر ! به چه می اندیشی مبادا شرم حضور از ادامه راه بازت دارد ؟ و با سکوت معنی دار خود این لعبتان را دلخوش داری !؟ و بعد یاد آوردم که مردان خدا به هنگام رویارویی با این چنین صحنه های تکان دهنده ای از چه شیوه هایی استفاده می کردند .
لذا با عزمی جزم دست رد بر سینه خواسته های آنان زده و امتناع نمودم اما روزی چند بار میمردم و زنده میشدم تا اینكه پس از گذشت شش ماه از این ریاضت بسیار سخت و مجاهده عظیم و دشوار آن جوانها آمدند و متوجه شدند كه در این مدت هیچ گونه خطایی از من سر نزده و در این امتحان بزرگ موفق شدهام!! آنگاه مرا با كمال احترام به نجف برگرداندند.
84/10/18
اقامت در نجف
ایشان در مورد اقامتشان در نجف می فرمودند
شبی در خواب خدمت حضرت مولا علی (علیهالسلام) مشرف شدم، ایشان فرمودند:
جعفر؛ فردا بیگناهی تو ثابت گشته و آزاد خواهی شد، بایدبه نجف اشرف بیایی و با دست مباركشان به محلی اشاره كرده و فرمودند: در این محل و نزد این پیرمرد كفاش به پینهدوزی میپردازی از دستمزدی که می گیری قسمتی را هزینه خود ساز و مابقی را در پایان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در میان معتکفان تقسیم کن .
صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد كرده و اجازه ورود به خاك عراق را دادند و بدین ترتیب راهی نجف اشرف شدم و در همان محلی كه حضرت اشاره فرموده بودند؛ نزد آن پیرمرد پاره دوز شروع به كار نمودم تا تمام انّیتها و آرزوهای نفسانی كه ناشی از خود فراموشی و تجملات زندگی بود از بین برود،
بعد از گذشته حدود یك سال اقامت در نجف روزی نامهای از طرف برادرم كه در تبریز بود توسط شخصی به دستم رسید كه در آن نوشته شده بود از زمانی كه شما به نجف رفتهاید اموال شما (كه عبارت بود از چندین باب مغازه در بهترین نقطه شهر تبریز و مستغلات دیگری كه از پدرم به ارث رسیدهبود) در دست مستأجران میباشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداری مینمایند و میگویند: بایداز طرف شخص مالك وكالت داشته باشید تا حق الإجاره را به شما تحویل دهیم.
با توجه به اینكه شما دور از وطن میباشید و نیاز به پول دارید وكالتی برای من بفرستید تا مال الاجارهها را جمع نموده و برایتان بفرستم.
در این هنگام متوجه شدم كه مورد امتحال بزرگی قرار گرفتهام؛ متحیر ماندم كه چه كنم؟ آیا با این اندك نانی كه از پینهدوزی به دست میآورم ارتزاق كنم یا مجدداً به زندگی مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعی هم بلامانع و حلال بود برگردم؟
با خود در جنگ و ستیز بودم و شیطان مرا وسوسه میكرد، تا اینكه تصمیم خود را گرفته و در پشت همان نامه برای برادرم نوشتم: عنایات حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفیض ایشان بهرهمند میباشم و ایشان هزینه زندگیم را كفایت كردهاند.
كسانی كه در تبریز مستأجر من میباشند، اگر توان مالی داشتند در محل استیجاری به سر نمیبردند. لذا به موجب همین دست خط وكالت دارید تمام املاك متعلق به من را به نام مستأجران و در تملك ایشان درآورید و خدای من هم بزرگ است.
و بدین ترتیب در یك لحظه تمام ثروت و دارائی خود را بخشیدم، چرا كه اعتقاد بر این داشتم كه حضرت مولا علی (علیهالسلام) مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور كه در این مدت چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی پذیرایی شایانی از من نمودهاند در آینده هم همین گونه رفتار خواهند كرد.
84/10/18
هجرت به عراق
ایشان می فرمودند :
84/10/18
تحول
ایشان می فرمودند :
از همان سنین نوجوانی علاقه عجیبی به تزکیه نفس داشتم و شروع به تهذیب نفس و خودسازی و تقویت اراده نمودم و در قبرستان متروكه شهر تبریز كه یكی از قبرستانهای بسیار مخوف ایران به شمار میرود و رعب و وحشت عجیبی بعد از استیلای شب به خود میگیرد، قبری حفر نموده و در آن شب را تا صبح به ذکر حضرت باری می پرداختم چون بسیار دوست داشتم به بینوایان و مستمندان كمك كرده و زندگی آنها را از فقر و تنگدستی نجات بخشم، سعی و تلاش بسیاری مینمودم تا معمای لاینحل كیمیا به دست من حل گردد، لذا قسمتی از سرمایه پدری را در این راه صرف نمودم ولی به نتیجهای نرسیدم، اما چون این كوشش من همراه با توسلات شدید بود، یك روز ناگهان هاتف غیبی به من ندا در داد:
جعفر؛ كیمیا، محبت ما اهل بیت عصمت و طهارت است، اگر کیمیای واقعی می خواهی بسم الله این راه و این شما .
با شنیدن آن ندای غیبی هدف و مسیر زندگیم بكلی دگرگون شده و بر آن شدم تا به جای تسخیر جن و انس و ملك و اكتساب كیمیا به دنبال حقیقت همیشه جاوید و پاینده، یعنی محبت و دوستی ائمه اطهار (علیهمالسلام) بروم. 84/10/18
همین خانه را اجاره میكنیم!
استاد مجاهدی نقل کردند:
در آغاز ورود آقای مجتهدی به قم، چندی در منزل مرحوم سید ضیاء الدین حسنی طباطبایی اقامت داشتند و در قسمت جنوبی خانه، اتاق مستقلی وجود داشت كه ایشان در آن مستقر بودند و رفت و آمد اشخاص نیز از دری صورت میگرفت كه مستقیماً به حیاط خانه باز میشد و مزاحمتی به همراه نداشت.
روزی اظهار تمایل فرموده بودند كه باید خانهای را اجاره كنیم و مدتی هم در آنجا ساكن شویم.دوستان ایشان از جمله اینجانب در صدد پیدا كردن خانهای مناسب بودیم و هر از گاه كه مورد مطلوبی پیدا میشد مراتب را به اطلاع ایشان میرساندیم و زمانی كه از محل و مشخصات خانه برای ایشان توضیح میدادیم، میفرمودند:
خیر آقا جان! ما از این خانه سهمی نداریم!
چندین خانه در طول یك ماه جستجو برای محل سكونت ایشان شناسایی شد، ولی هیچكدام مورد قبول شان قرار نگرفت. تا این كه روزی به اتفاق مرحوم مصطفوی در كوچه حرم نما، خانهای را دیدیم كه ظاهراً مناسب به نظر نمیرسید. ساختمانی نسبتاً قدیمی داشت. در طبقه همكف دارای دو اتاق تو در توی كوچك بود با آشپزخانهای بسیار كوچك در زیر پلههایی كه به طبقه دوم میرفت و مشكل اساسیتر آن وجود مستأجر پیره زنی بود كه در طبقه فوقانی زندگی میكرد و به طوری كه همسایهها میگفتند با جادو و جنبل سر و كار داشت!
وقتی كه بعد از ظهر آن روز به خدمت حضرت آقای مجتهدی شرفیاب شدیم و جریان خانه را بازگو كردیم و گفتیم برای سكونت مناسب به نظر نمیرسد، فرمودند:
اتفاقاً همین خانه را در سیر به ما نشان دادهاند!
گفتم:
علاوه بر این كه خانه بسیار گرفته و كوچكی است، پیره زنی هم در طبقه فوقانی آن سكونت دارد و میگویند ...
ایشان اجازه ندادند كه من جمله را تمام كنم، و فرمودند:
زمان آن رسیده است كه تكلیف این پیره زن یكسره شود!
هنگامی كه به اتفاق ایشان به آن خانه رفتیم، نزدیك غروب بود و خانه دهها بار از آن كه ما صبح دیده بودیم، دلگیرتر به نظر میرسید!
عرض كردم:
ملاحظه میفرمایید چقدر دلگیر است!
فرمودند:
انشاءالله به بركت توسلاتی كه دوستان در اینجا خواهند داشت، فضای آن عوض میشود و نورانیت خود را پیدا میكند.
پس از تمیز كردن خانه و تهیه وسایل مورد نیاز، ایشان در آن خانه مستقر شدند و من هر روز صبح پیش از رفتن به سر كلاس به خدمت ایشان میرسیدم.
یكی از روزها كه برای تهیه صبحانه خدمت ایشان رسیدم، چشمهای ایشان به رنگ خون در آمده بود و نشان میداد كه دیشب تا دیر وقت بیدار بودهاند و استراحت نكردهاند.
پرسیدم:
مثل این كه استراحت نداشتهاید؟
فرمودند:
مگر این پیرزن فرتوت گذاشت!
گفتم:
آیا دیشب مزاحمتی ایجاد كردهاست؟
فرمودند:
در تسخیر دستی بسیار قوی دارد و مأمورانی قوی پنجه! نیمههای شب بود كه مأموران خود را به سراغم فرستاد، من با گفتن «یا علی» آنها را فراری دادم! مجدداً پیره زن با تسلی دادن، آنها را به اتاق من فرستاد و من هم با گفتن یك «یاعلی» آنها را متواری كردم. چندین بار این صحنه تكرار شد تا این كه مقارن اذان صبح دست از كار كشید و تسلیم شد!آقاجان! او فكر میكرد كه قدرت او را كسی ندارد و كسی نمیتواند با مأموران او روبهرو شود! ولی دیشب به اشتباه خود پی برد و فهمید كه باید مسیر خود را عوض كند و دست از این كارها بردارد!
84/10/18
احاطه مردان الهی به تمام علوم
از حكیم فرزانه آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری نقل شد كه:
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبهای وارد شده و بعد از مدت كوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.
با خود گفتم: آخر ای عزیز! این چه سؤالی است كه از ایشان میپرسی؟! ایشان كه فلسفه نخواندهاند.
جناب جعفر آقا كه سر به زیر نشسته بودند بعد از كمی تأمل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل كردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم كردند كه گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری كه باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.
آقای كشمیری میفرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.
84/10/18
اقامت ، بیماری و ماموریت جدید
آقای مجتهدی سرانجام پس از بیست سال خانه بدوشی به امر ائمه معصومین (علیهمالسلام) به قم مشرف میشوند و در منزل وقفی بسیار محقر و سادهای ساكن میگردند كه مدتی هم حاج فخر تهرانی در یكی از اتاقهای آن خانه ساكن میشوند.ایشان حتی در قم هم كه مأمور به اقامت میشوند از خود خانهای نداشتند و عمری را خانه بدوش و آواره سپری نموده و در این رابطه میفرمودند:
سالها گریه كردیم تا خودمان را از ما گرفتند.
آقای مجتهدی میگفتند:
حضرت فرمودهاند كه دیگر شما را از سفر معاف كردهایم و باید هجده سال روی تخت بنشینید.
ایشان هم طبق دستور حضرت در این مدت در لباس بیماری به سر میبردند ولی همچون قبل به انجام دستورات و فرمایشات حضرات معصومین (علیهمالسلام) مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصی كه توفیق همنشینی با ایشان نصیبشان شده بود واگذار میكردند. اگر چه در بعضی مواقع، ایشان با نیروی معنوی از لباس بیماری خارج شده و دستورات حضرت را شخصاً اجرا مینمودند.
گاهی از اوقات ناگهان بدون هیچ مقدمهای حال آقای مجتهدی دگرگون میشد و میفرمودند:
باید به بیمارستان برویم تا عدهای از دوستان حضرت كه در آنجا بستری هستند مرخص شوند.
ایشان به بیمارستان میرفتند و بیماری اشخاص را به خود میگرفتند تا آنها سالم شوند و مرخص گردند.ایشان در طول حیات طیبه خویش بیش از پنجاه و سه مرتبه به اتاق عمل رفتند و هر بار بدون اینكه ایشان را بیهوش كنند تحت عمل جراحی قرار میگرفتند.
آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری در این رابطه گفتند:
آقای مجتهدی میفرمودند:
هر گاه مرا به اتاق عمل میبردند و پزشكان بیهوشی میخواستند مرا بیهوش كنند اجازه نمی دادم و سه مرتبه ذكر شریف نادعلی را میخواندم و خود را بیهوش میكردم.
آقای مجتهدی در سالهای آخر عمر شریف و پربركتشان از قم به مشهد مقدس عزیمت كرده و در جوار ملكوتی حضرت رضا (علیهالسلام) ساكن میگردند.
ایشان هنگام عزیمت به شخصی از دوستان میفرمایند:
آقای حسنی؛ شاهد باشید من هیچ چیز از خود ندارم و خدا میداند كه این پیراهن تنم هم عاریهای است و همه چیزم را بخشیدهام.
بارها دیده میشد كه آقای مجتهدی تمام زندگیشان را یكمرتبه میبخشیدند و با فقرا تقسیم مینمودند به حدی كه كف خانه را هم جارو میكردند و خود مدتها بر روی یك تكه گونی زندگی میكرده و این امر به دفعات در زندگی این مرد الهی اتفاق افتاد و این نبود مگر سخاوت و ابیت طبع و قطع دلبستگیهای مادی.
84/10/18
بازگشت به ایران
آقای مجتهدی پس از چندین سال اقامت در كربلای معلی مجدداً به نجف اشرف مراجعت میكنند اما پس ازمدتی اقامت در نجف اشرف، عبدالكریم قاسم بر ضد ملك فیصل، پادشاه عراق كودتا كرده و قتل و غارت شدیدی در عراق رخ میدهد، ایشان كه از این اوضاع بسیار ناراحت بوده و رنج میبردند از حضرت امیر (علیهالسلام) اجازه مراجعت به ایران را میگیرند.
و پاسخ می شنوند :
پس از رفتن تو نوبت بازگشت تمام ایرانیان مقیم عراق نيز فرا خواهد رسید و باید با پای پیاده اين مسیر را طی کنی .
ايشان می فرمودند :
بدین ترتیب پیاده از نجف اشرف به سوی كاظمین حركت كردم و پس از بیست و چهار ساعت به كاظمین رسیدم. بسیار خسته شده بودم، به حضرت موسی بن جعفر (علیهالسلام)عرض كردم؛
آقا جان خسته شدهام، محبت كنید و ماشینی برایم بفرستید، هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناگهان یك ماشین از ماشینهای حكومتی به من رسید و مأموران حكومتی به علت نداشتن گذرنامه مرا دستگیر كرده و همراه خود بردند، بنده هم از حضرت تشكر كردم كه برایم ماشین فرستادند، تا اینكه مرا به زندان كاظمین بردند.
بعد از ورود به زندان متوجه شدم كه زندانی است بسیار شلوغ كه در آن دست و پای زندانیان را هم با زنجیرهای بسیار سنگین و قطوری بسته بودند و وضع بسیار اسفباری داشت، غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت و به یاد حضرت موسی بن جعفر (علیهالسلام) و زندان هارون الرشید (علیه اللعنه) افتادم و شدیداً متوسل به آن حضرت شده و به ایشان عرض كردم: آقا جان! این زنجیرها فقط در خور طاقت شماست واینها چنین طاقتی ندارند عنایتی بفرمایید.
حضرت هم لطف كرده و عنایت فرمودند:
تا فردا همه اهل زندان آزاد می شوند .
بنده هم به زندانیان گفتم: آقا موسی بن جعفر (علیهالسلام) محبت فرموده و فردا صبح همگی آزاد خواهیدشد. همچنین در بین زندانیان یك نفر اشتباهاً دستگیر شده بود و قرار بود فردا اعدام گردد، و لذا بسیار بیتابی میكرد، با گفتن این مطلب بعضی از زندانیان شروع به خندیدن و مسخره كردن نموده و گفتند: این شخص هنوز به زندان نیامده دیوانه شدهاست كه این حرفها را میزند.
به هر ترتیب شب سپری شد، صبح روز بعد از طرف عبدالكریم قاسم به خاطر جشن پیروزی دركودتایش تمام زندانیان و حتی جوانی هم كه قرار بود اعدام گردد آزاد شدند.
سرانجام آقای مجتهدی بعد از ورود به ایران و چند روز اقامت در كرمانشاه به تهران میروند. با سکونت زودگذر ایشان در کرمانشاه ، ایلام و تبريز ، سلوک ایشان وارد مرحله جدیدی می شود.
آقای مجتهدی پیوسته در پی انجام اوامر حضرات معصومین (علیهمالسلام) از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار هجرت میكردند و بسیاری از اوقات را در بیابانها به عبادت، توسل و چله نشینی مشغول بودند.
خانه بدوشی
ایشان میفرمودند:
زمانی كه به دستور حضرت مولا قریب به بیست سال در بیابانها به سر میبردم ، به دستور حضرات ائمه (علیهمالسلام) شانزده مرتبه با پای پیاده به مشهد مقدس مشرف شدهام.
آقای مجتهدی میفرمودند:
زمانی كه در بیابانها ساكن بودم، هنگام توسل كلمه شریفه (یاحسین) را با انگشت روی خاك مینوشتم و آنقدر میگریستم تا اینكه كلمه یا حسین كه بر روی خاك نوشته بودم تبدیل به گل میشد و محو میگشت، مجدداً آن نام مقدس را روی گلها مینوشتم و به حدی گریه میكردم كه بیتاب گشته و از هوش میرفتم.
ایشان فرمودند: یك روز عاشورا كه در بیابان بودم بسیار منقلب گشتم در این هنگام خطاب به آسمان كرده و گفتم؛
آسمان خجالت نكشیدی ناظر كشته شدن حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) بودی؟! سپس خطاب به زمین نموده و گفتم؛ ای زمین خجالت نكشیدی كه حسین فاطمه (علیهما السلام) را بر روی تو سر بریدند؟! و متصل یك خطاب به آسمان و یك خطاب به زمین میكردم كه ناگهان ندایی آمد. جعفر از اینجا دور شو.
وقتی از آن مكان فاصله گرفتم، آسمان درهم ریخت و صاعقهای آتشبار به قطعه زمینی كه به آن خطاب مینمودم اصابت كرد و آنجا را شكافت.
84/10/18
توفیق زیارت محبوب
جناب مجتهدی پس از دیدار سرنوشت ساز خود با آن اعجوبه عرفان (ملاآقاجان زنجاي)، عازم نجف شده و در سایه عنایت حضرت مولی الموحدین علی ( ع ) به ادامه سیر معنوی می پردازند.
پس از کسب اجازه از محضر آن حضرت با پای پیاده و قلبی شعله ور از عشق آتشین مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین ( ع ) به زیارت محبوب خود می شتابند و با طمانینه ای که مولا علی ( ع ) در دل و جان این عاشق بیقرار مستقر می سازند تاب زیارت تربت سید الشهدا را پیدا می کنند و به مدت هفت سال در یکی از حجره های فوقانی صحن مطهر آقا ابا عبدالله رو به ایوان طلا سکونت می کنند و روزها نیز در بازار بین الحرمین در محله قیصریه اخباری ها به شغل کفاشی سرگرم می شوند و هر روز به زیارت دو طفلان حضرت مسلم (علیهم السلام) مشرف میشدهاند.
از قول ایشان نقل شده :
در ایامی كه در كربلای معلی ساكن بودم هر روز صبح قبل از اینكه به محل كار خود بروم، كنار رود فرات رفته و به آب نگاه میكردم و به یاد عطش و مصائبی كه در روز عاشورا بر امام حسین (علیهالسلام) و اولاد و اصحابشان وارد شده بود میگریستم ، سپس به حرم مطهر مشرف میشدم و بعد از زیارت به صحن مبارك رفته و در آنجا مشغول توسل و گریه میشدم، آنگاه به محل كار خود میرفتم.
آیت الله شیخ جواد كربلایی در این رابطه نقل كردند:
زمانی كه ما در كربلا مشرف بودیم مشاهده میكردیم آقای مجتهدی هر روز صبح بعد از زیارت به صحن مطهر میآمد و با صدای بسیار جذاب و دلربا مشغول به توسل میشدند به طوری كه تمام افراد مسخر ایشان گشته و به دورشان جمع میشدند و وجود ایشان حرم میشد.
همچنین فرمودند: در بین عرفایی كه آنها را مشاهده كردهام، مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ جواد انصاری همدانی، در جلسات توسلی كه حضور داشتند، گرمایی به جلسه میدادند و با وجود ایشان جلسه توسل گرمتر میشد، اما هنگامی كه آقای مجتهدی در جلسه توسلی حضور داشتند. جلسه را به آتش میكشیدند و همگی را دگرگون میساختند.
ایراد آقای مجتهدی بر اكثر عرفا این بود كه توسلشان به ذوات مقدمس اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) كم است.
آقای مجتهدی میفرمودند:
84/10/18
ملاقات با حاج ملا آقا جان زنجانی
در همين ایام ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ میدهد:
مرحوم حاج ملاآقاجان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شمار میرفته است و بطوری شیفته و منتظر آن حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشك میریخته كه جای اشك بر صورت وی نمایان بودهاست و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیهالسلام) تا حد جنون پیش میرود بطوری كه به شیخ محمود مجنون ملقب میگردد.
سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت (علیهالسلام) و خدمت به خلق بودهاست.ایشان مدتها در قم منزل حاج میرزا تقی زرگری كه او هم از اهل الله بوده و از اوتاد بشمار میرفته ساكن بودهاند.مرحوم حاج ملا آقاجان روزی به دوستان خود میگویند مأمور شدهام به عتبات عراق بروم و این آخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عدهای از ملازین خود راهی عتبات میشوند.بعد از زیارت ائمه (علیهم السلام) و جریانات عجیبی كه در این مدت برای ایشان رخ میدهد، به همراهان میگویند: باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم.
دوستان همراه ایشان میگویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد كه جای نسبتاً خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بیتابانه به این طرف آن طرف نظر میكردند و میفرمودند:
منتظر جوانی هستم كه باید با او ملاقات كنم.
مرحوم قریشی كه یكی از همراهان بودهاند میگفتند:
در همین لحظات ناگهان درب یكی از حجرههای مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی كه آفتابهای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حركت كرد.
مرحوم حاج ملا آفاجان به محض اینكه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند:
گمشدهام را پیدا كردم، این همان كسی است كه در سیر ، او را به من نشان دادهاند.
از ایشان پرسیدیم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد كه اینگونه شما را جذب كرده و بیتاب او هستید؟!فرمودند: او شخصی است كه در این جوانی هم گوش باطنش میشنود و هم چشم باطنش میبیند! ملاحظه كنید؛ و فوراً به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری كه ما چند نفر هم كه نزدیكشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان آذری فرمودند: (گل بورا گراخ بالام جان : بیا اینجا پسر جان ! تا تو را ببینم)
در این هنگام آن جوان كه آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حركت كرد، هنگامی كه به ما رسید خدمت حاج ملا آقاجان سلام كرده و سپس گفت با من كاری داشتید؟ امر بفرمایید،
آنگاه جناب حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان فرمودند: ما را تنها بگذارید كه من باید با ایشان خلوت داشته باشم.
و بدین گونه حدود مدت یك هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقای مجتهدی بودند....
84/10/15
سیره واقعی یک سالک الی الله
استاد مجاهدی حکایت جالبی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کنند
هنگامی كه حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمكران و كوه خضر (= در نزدیكیهای روستای جمكران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاكم بود و ایشان می فرمودند:
مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی كه مسجد مقدس جمكران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را مینوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا میدارد
برزمینی كه نشان كف پای تو بود سالها سجده صاحبنظران خواهدبود
كوه خضر نیز از اماكن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت میكردند و به دعا و توسل میپرداختند. آن سال تصمیم گرفتهبودند كه اربعینی را در كوه خضر سپری كنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارك رمضان به كوه خضر رفتند و در اتاقی كه در آنجا بود ساكن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع كردند.
بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارك رمضان فرا رسید و جناب آقای مجتهدی فرموده بودند كه در آخرین روز ماه مبارك مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.
حجت الاسلام غروی از علاقهمندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسكونی ایشان درخیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود كه آمدند.
ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار كمی كه مصرف كرده بودند و نیز به علت شب زنده داریها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تكیده شده بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر میرسید.
پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی كه در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین كه آن را باز كردند تا دست و روی خود را خشك كنند، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حال شان به خاطر مورچهای بود كه در داخل دستمال دیده بودند!
دستمال را آهسته جمع كرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند:
( من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور كردهام و آوارگی او را نمیتوانم تحمل كنم! باید بروم! قبض او مرا آزار میدهد!)
دوستان هر چه اصرار كردند كه شما خستهاید و تازه از راه رسیدهاید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا كوه خضر همراهی كنیم، نپذیرفتند و فرمودند:
( تاوان این غفلت، پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن است! )
حضرت آقای مجتهدی پیاده به كوه خضر رفتند و در جایی كه بیتوته میكردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.
84/10/15
رعایت ادب و پذیرایی از مهمان
استاد مجاهدی نقل می کنند:
مرحوم حاج غلامحسین كریمی زرگر در شهر قم اقامت داشت و از شاگردان معلم بزرگ عرفان و اخلاق مرحوم حاج میرزا جواد ملكی تبریزی بود پس از اقامت جناب آقای مجتهدی در قم، ایشان نیز در زمره دوستان یكدل و یكرنگ ایشان درآمد .
یك روز مرحوم حاج مرشد، حضرت آقای مجتهدی و تنی چند از دوستان ایشان را به صرف ناهار دعوت كرده بودند همین كه سفره پهن شد، حضرت آقای مجتهدی در حالی كه از حاج مرشد عذرخواهی میكردند برخاستند فرمودند:
از تبریز میهمان رسیدهاست! باید بروم!
یكی از خصوصیات بارز حضرت آقای مجتهدی، ادب زاید الوصف ایشان بود و سعی میكردند با همه رفتاری مؤدبانه داشته باشند و به اصول اخلاقی به شدت پای بند بودند، ولی هنگامی كه به قول خودشان «حواله» میرسید وضع فرق میكرد. بلافاصله برمیخاستند و به دنبال انجام مأموریتی كه داشتند، میرفتند و اگر میهمان كسی بودند از او عذرخواهی میكردند.
آن روز به هنگام صرف ناهار، همین اتفاق افتاد و من هم با كسب اجازه به همراه ایشان از خانه بیرون آمدم.
در آن هنگام، حضرت آقای مجتهدی در ایام تابستان در منزل مرحوم آقای صدرایی اقامت داشتند و صاحبخانه به هنگام مسافرت كلید خانه را در اختیار ایشان گذاشته بود.
در اثنای راه از حضرت آقای مجتهدی پرسیدم:
به كجا تشریف میبرید؟
فرمودند:
به منزل آقای صدرایی! و بعد افزودند كه زوج جوانی از بستگان آقای صدرایی از تبریز به قم آمدهاند و هم اكنون دارند دقالباب میكنند! خدا را خوش نمیآید كه در این گرمای تابستان ناامیدانه بازگردند!
منزل آقای صدرایی در انتهای كوچه حجتیه دركوچه حرم قرار داشت. وقتی كه به آنجا رسیدیم، زن و مرد جوانی در حالی كه كیف و ساكی به دست داشتند پشت در ایستاده بودند و انتظار میكشیدند!
حضرت آقای مجتهدی به آن دوش خوش آمد گفتند و در نهایت عطوفت و مهربانی در خانه را گشودند و سرگرم پذیرایی از آنان شدند و مصرانه از آن دو خواستند كه در غیاب آقای صدرایی و تا هنگامی كه در قم هستند در همان منزل اقامت كنند!
84/10/15
ای كاش آقای مجتهدی به منزل ما میآمدند
آقای حاج سید جلال رییس السادات نقل كردند:
در ایامی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد به سر میبردند، دچار مشكلات متعددی شده بودم و خیلی مشتاق بودم آقا یكمرتبه به منزل ما بیایند.
یك روز در بین راه در این فكر بودم و با خود میگفتم: آقایی كه به منزل بزرگان و رؤسا نمیروند، آیا منزل ما را قبول میكنند؟
در این افكار بودم كه ناگهان با آقای مجتهدی برخورد نمودم. ایشان فرمودند:
آقا سید جلال! شما میدانید كه من جایی ندارم و هر كجا كه حضرت رضا(علیهالسلام) امر كنند میروم.
عرض كردم بله آقا جان.
سپس فرمودند:
به حضرت عرض كردم سیدی و مولای باغ رضوان شلوغ شده و من جای خلوتی میخواهم. حضرت عنایت كرده و فرمودند: به منزل حاج سیدجلال برو كه منزل او، منزل ماست، حال شما اجازه میفرمایید به منزلتان بیایم؟
من كه ذوق زده شده بودم و سر از پا نمیشناختم، عرض كردم این منتهای آرزوی من است كه شما به منزل ما تشریف بیاورید!
آنگاه به ایشان عرض كردم من دوچرخه را به دست میگیرم. و با هم پیاده به منزل میرویم، ایشان فرمودند:
خیر آقاجان، شما بروید من هم خواهم آمد.
عرض كردم: آخر شما كه نمیدانید منزل ما كجاست!فرمودند:
همان آقایی كه امر میكنند به فلان خانه برو راه آن را هم نشان میدهند.
به هرترتیب خدا حافظی كردم و سوار دوچرخه شده و با سرعت به طرف منزل براه افتادم تا خبر تشریف فرمایی ایشان را به خانواده برسانم، وقتی به خانه رسیدم با كمال تعجب دیدم آقای مجتهدی پشت درب خانه منتظرم ایستادهاند!!
به ایشان عرض كردم با چه وسیلهای آمدید كه زودتر از من به اینجا رسیدید؟!
آقا تبسمی كرده و فرمودند:
بله آقاجان، به لطف حضرت رضا (علیهالسلام) به اینجا آمدم، آنگاه عرض كردم: بفرمایید داخل. فرمودند: خیر آقاجان شما باید به بیبیهای داخل منزل خبر دهید و از آنها اجازه بگیرید، بعد ما داخل میشویم...
84/10/15
تاكسی هم حوالهایست
جناب آقای میرزا هاشمزاده شاعر مخلص اهل بیت(علیهمالسلام) از قول یکی از دوستان معتمد تعریف كردند:
روزی با آقای مجتهدی در مشهد مقدس منتظر تاكسی بودیم. كمی بعد از انتظار، یك تاكسی خالی آمده و من آن را صدا زدم آقا فرمودند:
این تاكسی حواله ما نیست.
بعد از چند لحظه كه تاكسی دوم را صدا زدم، آقا مجدداً فرمودند:
این تاكسی هم حواله ما نیست.
با خود گفتم: مگر تاكسی سوار شدن هم حواله میخواهد؟
هنوز این فكر اعتراض آمیز كاملاً از نظرم نگذشته بود كه آقا فرمودند:
بله، حاج هاشم آقا! تاكسی سوار شدن هم حواله میخواهد، الان یك بنز مشكی میآید و ما حواله داریم سوار آن شویم.
در همین حین یك بنز مشكی مقابل ما ایستاد و گفت: بفرمایید سوار شوید، بعد از اینكه سوار شدیم راننده پرسید كجا میخواهید بروید؟
آقا فرمودند:
به خیابان نخریسی میرویم.
هنگامی كه به نزدكی نخریسی رسیدیم آقا یك دسته اسكناس از جیب خود درآورده و به راننده فرمودند:
پیاده میشویم و هنگام خروج از ماشین دسته اسكناس را به راننده داده و از ماشین خارج شدند.
راننده صدا زد آقا كرایه ماشین یك تومان است، این همه پول برای چیست؟!
آقا به او رو كرده و فرمودند:
مگر شما امروز هزار تومان از حضرت علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) نخواسته بودید؟ این همان هزار تومان میباشد.
راننده با شنیدن این مطلب بهت زده شده و از من پرسید: این آقا امام زمان هستند؟!
به او گفتم: خیر. گفت: پس كیست كه از نیت من باخبر است و از كجا میدانست من امروز هزار تومان از حضرت تقاضا كردهام؟!
به او گفتم: پولت را كه گرفتی، برو، و كاری به این كارها نداشته باش!
84/10/15
حاضر شدن به امر حضرت
جناب آقای رضا بیگدلی نقل كردند:
در سال 1349 هـ ش یك روز با دوچرخه به جمكران رفته بودم هنگام بازگشت از مسجد در حالی كه با سرعت زیاد با دوچرخه درحركت بودم در بین راه با مرد مسنی برخورد كردم كه سرعت راه رفتن او با سرعت دوچرخهام مساوی بود!از این حالت بسیار متعجب شده و در همین حال با او سلام و علیكی كردم. بعد از مراجعت به قم مدتها در فكر این واقعه عجیب بودم، تا اینكه این ماجرا و خصوصیات آن مرد را برای یكی از دوستان نقل كردم، او گفت شخص مزبور كسی نیست جز جعفر آقای مجتهدی كه هم اكنون در مشهد مقدس ساكن میباشند.
دو سال بعد به مشهد مقدس مشرف شدم و تصمیم گرفتم خدمت آقای مجتهدی برسم، اما آدرسی كه از ایشان داشتم مربوط بود به باغ آقای علیزاده كه در بیرون مشهد نزدیك به سیلو قرار داشت و رفتن به آنجا مشكل بود.
در همان سفر به یكی از دوستان آقا برخورد نمودم و از او پرسیدم چگونه میتوان خدمت ایشان رسید؟
گفت: آقای مجتهدی با حضرت رضا (علیهالسلام) در ارتباط هستند، شما باید از حضرت بخواهید تا ایشان را در مسیر شما قرار دهند.
من هم طبق گفته آن شخص به حرم مطهر مشرف شدم و خواسته خود را به حضرت عرض نمودم.چند دقیقه بعد از اینكه از حرم بیرون آمدم با آقای مجتهدی برخورد نمودم!
از ایشان پرسیدم: آقاجان! شما از آسمان آمدید یا از زمین؟! هنوز چند دقیقهای بیشتر نگذشته است كه از حضرت تقاضا كردم شما را ببینم!
آقا فرمودند:
در امر حضرت همه چیز امكان دارد، وقتی ایشان میفرمایند: برو، من سریعاً حركت خواهم كرد.
گاهی قبل از اینكه بعضی از زوار به حرم مشرف شوند و مطلب خود را به حضرت عرض كنند، حضرت زودتر به من امر میفرمایند كه فلان موقع شخصی در حرم منتظر است و من به دستور حضرت نزد او رفته و مطلبش را حل میكنم.
84/10/15
تزكیه نفس
جناب آقای مصطفی حسنی میگفتند: زمانی بنده حدود دو ماه موفق به زیارت آقای مجتهدی نشده بودم، روزی به منزل رفتم و به هنگام ورود چشمم به لفظ جلاله (الله) در بالای سر در خانه افتاد و یك حالت درونی و دگرگونی خاصی به من دست داد. به طوری كه حدود دو ساعت در حال مشاهده آن اسم و گریه كردن بودم كه نظیر آن گریه تاكنون برایم پیش نیامده است.
در این موقع حالتی شبیه تزكیه نفس در من ایجاد شده بود و اختیار از كفم ربوده شده و دل و ضمیرم متوجه آقای مجتهدی گردید، بیاختیار به منزل ایشان رفتم، آقا احترام خاصی به من گذاشتند و به طور كنایه فرمودند:
((انسان باید تزكیه نفس داشته باشد)).
با شنیدن این كلام متوجه شدم كه در اثر همان گریه و تزكیه بوده است كه توفیق زیارت ایشان را پیدا كردهام.
84/10/15
وجود مشكلات به خاطر قطع صله رحم
آقای امیری میگفتند:
هنگامی كه خدمت آقای مجتهدی رسیدم به ایشان عرض كردم: مدتی است عیالم مریض میباشد و خود نیز دچار گرفتاری متعددی شدهام و به طور كلی زندگی نابسامانی پیدا كردهام، اگر ممكن است دعایی بفرمایید تا گرفتاریهایم برطرف شود.
آقا تأملی كرده و فرمودند:
بله، كسی كه رحمش را از خانه دور كند، این چیزها را هم دارد، پیر مردی از بستگانتان از شما دلگیر و ناراحت شده است، شما دل او را شكستهاید، او در آن حال آهی كشیده كه به سبب آن، گرفتاری به شما روی آوردهاست و تا هنگامی كه دل او را بدست نیاورید این گرفتاریها برطرف نخواهد شد و عیالتان روز به روز بدتر میشود.
آقای امیری میگفتند: هر چه در آن موقع فكر كردم چه كسی از من دل آزرده شده به نتیجهای نرسیدم. وقتی به خانه رفتم مسأله را با عیالمدر میان گذاشتم و او هم متوجه نشد. بالاخره آنقدر فكر كردیم تا اینكه پی بردیم جریان چیست.قضیه از این قرار بود كه مدتی قبل پیر مردی درب منزل ما آمده و اظهار داشت: من از اقوام پدرتان هستم اما شما مرا نمیشناسید، اگر امكان دارد به من كمكی كنید.
بنده كه تا آن موقع او را ندیده بودم، گفتم: دروغ نگو، من تا بحال یكمرتبه هم تو را ندیدهام آنگاه درب را بر روی او بستم و او هم با ناراحتی بسیار آنجا را ترك كرد. وقتی متوجه شدم عیب كار از كجاست شروع به جستجو كردم و بعد از شناسایی آن پیرمرد فهمیدم راست میگفته و از اقوام دور ما محسوب میشود.
بالاخره به او كمك نموده و دل او را به دست آوردم و پس از آن زندگیم به حالت عادی بازگشت و گرفتاریهایم یكی پس از دیگری برطرف گردید و عیالم نیز سلامتیش را بدست آورد.
84/10/15
بدون گریه بر حضرت سیدالشهداء (علیهالسلام) نمیتوانیم زنده بمانیم
جناب آقای حاج فتحعلی تعریف كردند:
در یكی از دفعاتی كه آقا مجتهدی در بیمارستان آيت الله گلپایگانی بستری شدند تمام اطباء بالاتفاق به آقا گفتند: شما اصلاً نباید گریه كنید، و در غیر این صورت نابینا خواهید شد. آقا در جواب به آنها فرمودند:
( ما بدون گریه بر حضرت امام حسین (علیهالسلام) نمیتوانیم زنده بمانیم).
84/10/15
هر چه دارم از ناحیه حضرت علی اصغر (علیهالسلام) است
جناب آقای جلالی نقل كردند:
روزی درخدمت آقای مجتهدی بودم ایشان در حالی كه بسیار منقلب بودند، تعریف كردند:
چند سال پیش كه در قم بسر میبردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود كه نمیتوانستم از رختخواب برخیزم.
طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری و قمه زنی در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی كه داشتم متوسل به حضرت علیاصغر (علیهالسلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنههایی را مشاهده كردم. از جمله دیدم سقف اتاق شكافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود كه از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه كه چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیكه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشستهاند.
در همان حال به من فهماندند كه آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علیاصغر (علیهماالسلام) میباشند.سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه كه دارم و به هر كجا كه رسیدهام از ناحیه حضرت علیاصغر (علیهالسلام) و توسل به ایشان بوده است.
اینجا بود كه كلام ایشان با گریههای پی در پی قطع و مجلس به یك جلسه توسل مبدل گشت...
84/10/15
اقرار شما را قبول کردند ...
جناب حاج فتحعلی نقل كردند:
زمانی به همراه آقای مجتهدی و چند نفر از دوستان به قصد زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) عازم مشهد مقدس شدیم.
در بین راه در ماشین خوابم برده و در عالم رویا حضرت امیر (علیهالسلام) را در حالی كه بالای منبر نشسته بودند مشاهده نمودم.
خدمت آن حضرت مشرف شده و عرض كردم: یا علی جان؛ شما حجت خدایید، یا علی جان شما ولی خدایید، یا علی جان شما خلیفه خدایید، یا علی جان شما وصی رسول الله هستید؛
همینكه از خواب بیدار شدم آقای مجتهدی فرمودند:
(حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تمام اقرارات شما را قبول كرده و پذیرفتند. )
84/10/15
دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی
جناب حاج فتحعلی نقل كردند:
هنگامی كه حضرت آیت الله گلپایگانی میخواستند به دیدن آقای مجتهدی بروند به ایشان میگویند: جناب آیت الله گلپایگانی میخواهند به دیدن شما بیایند.
آقای مجتهدی میفرمایند:
خیر، ایشان از سادات هستند و درست نیست به دیدن ما بیایند، ما به دیدن ایشان میرویم.
در همین موقع بطور ناگهانی حال آقای مجتهدی به حدی دگرگون شد كه ایشان را به بیمارستان آیت الله گلپایگانی بردیم ولی آقا اجازه نمیدادند طبیبی ایشان را معاینه كند.
وقتی آیت الله گلپایگانی متوجه شدند كه آقای مجتهدی در بیمارستان بستری هستند برای دیدن ایشان به آنجا آمدند. همین كه آقای مجتهدی آیت الله گلپایگانی را دیدند گفتند:
آقا جان همینكه چشم شما به ما افتاد، ما خوب شدیم،
و از روی تخت بلند شدند و به منزل رفتند.
بعداً آقای مجتهدی فرمودند:
(ما به بیمارستان رفتیم كه آیت الله گلپایگانی كه میخواهند به دیدن ما بیایند زحمت نكشند و به منزل بیایند).
84/10/15
مقام رضا و تسلیم
جناب آقای سیدجلال رییسالسادات میگفتند:
هنگامیكه آقای مجتهدی در هتل اطلس مشهد بسر میبردند خدمتشان رسیده و به ایشان عرض كردم: آقا جان، شما كه با توسل به حضرت رضا (علیهالسلام) اینقدر افراد مریض را شفا میدهید و گرفتاریهای آنها را برطرف میكنید برای بیماری خودتان هم توسلی به حضرت پیدا كنید. ایشان پس از اندكی تأمل یكمرتبه گفتند:
حضرت میفرمایند: شما فردا مرا به حرم پشت پنجره فولاد ببرید.
عرض كردم: به روی چشم.
روز بعد آقا را با ماشین به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) بردم و هنگامی كه از ماشین پیاده شده و میخواستیم وارد صحن شویم، ایشان دستشان را بر دوش من انداخته و با سختی حركت كردند تا اینكه به كنار پنجره فولاد رسیدیم و من در آنجا ایشان را به حال خود تنها گذارده و چند قدم عقبتر ایستادم.
پس از آنكه آقا اعمال خود را تمام كردند فرمودند:
آقا سید جلال دیگر باید برویم
و به همان ترتیب كه آمده بودیم، ایشان را تا بیرون صحن كمك كردم و از آنجا با ماشین به هتل بازگشتیم.در آنجا به آقا عرض كردم: آیا ارتباط شما با حضرت برقرار شد؟
فرمودند:
بله آقا جان، حضرت رئوف هستند؛ ایشان عنایت فرمودند و همان موقعی كه بدانجا مشرف شدیم فرمودند:
شیخ جعفر اگر بخواهید، ما شما را شفا میدهیم اما خواسته ما را میخواهید یا خواسته خود را، اگر خواسته ما را، میخواهید، ما دوست داریم شما را در این لباس ببینیم.
آنگاه آقای مجتهدی از من پرسیدند: آقای حاج سیدجلال، اگر شما باشید به حضرت چه میگویید؟عرض كردم: خواسته حضرت را ترجیح میدهم.
آنگاه ایشان فرمودند: بله، من هم به حضرت همین را عرض كردم. اكنون كه حضرت دوست دارند مرا در این لباس ببینند، چگونه من نافرمانی كنم؟!
آری؛ ایشان حتی بیماری و درد و رنج را به محبت و لطف الهی تعبیر میكرده و میفرمودند: هر چه از دوست رسد نكوست و تا این حد مطیع بودند كه در مقام رضا و تسلیم میفرمودند:
چهل سال است سرمان را بر روی دست گرفتهایم تا بفرمایند كجا تقدیم كنیم.
آقای حاج فتحعلی از قول دوست خود نقل كردند:
در ایامی كه آقای مجتهدی در مشهد مقدس بسر میبردند و كسالت داشتند، خدمت ایشان میرسیدم، در آن موقع با خود فكر میكردم كه آقا با این مریضی و كسالت چطور وضو میگیرند و نماز میخوانند؟
یك شب در عالم رؤیا مشاهده كردم كه آقای مجتهدی تشریف آورده و فرمودند:
آقای ... ببینید و خیلی زیبا و با طمأنینه خاصی شروع به وضو گرفتن و نماز خواندن نمودند.
روز بعد كه خدمت ایشان رسیدم، همین كه وارد اتاق شدم، آقای مجتهدی فرمودند:
آقای ... ، وضو گرفتن ما را دیدید، نماز خواندن ما را دیدید، درست وضو گرفتیم؟ درست نماز خواندیم؟ مورد قبول شما بود آقا جان؟
بنده سرم را به زیر انداختم و از اینكه این گونه افكار در ذهنم راجع به ایشان خطور كرده بود، بسیار شرمنده شدم.
84/10/15
او از ما اهل بیت است
آقای حاج فتحعلی از قول حاج میرزا تقی زرگری تعریف كردند:
یك روز كه در منزل نشسته بودم زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی درب را باز كردم، دیدم حضرت آیت الله مرعشی نجفی میباشند،
ایشان با حالتی شگفت زده فرمودند:
میدانید چه شده است؟
دیشب ائمه اطهار (علیهم السلام) به من فرمودند:
كه ما مقام سیادت (منا اهل البیت) را به آقای مجتهدی دادهایم.
آقای زرگری میفرمودند بعد از شنیدن این مطلب نزد آقای مجتهدی رفته و مطلبی را كه آیت الله مرعشی گفته بودند، برایشان بازگو نمودم، آقا در حالی كه تبسمی بر لب داشتند، فرمودند:
مدتهاست كه این مقام را به ما مرحمت كردهاند، آقای مرعشی تازه دیشب متوجه شدهاند.
84/10/15
تو فقیر خود ما هستی
آقای حاج فتحعلی میگفتند:
هنگامی كه آقای مجتهدی به منزل ما در قزوین تشریف آورده بودند من از امراض و كسالتهایی كه به ایشان عارض شده بود بسیار رنج میبردم، یك روز در این فكر فرو رفتم كه این مرد، با این همه وقار و سكینه، نه عیالی دارند كه از ایشان پرستاری كند! نه فرزندی! نه خانهای! و اینطور خانه بدوش! از این شهر به آن شهر! آیا عاقبت ایشان به كجا میانجامد؟! و سخت در این افكار غوطه ور بودم.
روز بعد آقای مجتهدی مرا صدا زده و فرمودند:
آقا جان، دیروز با خود فكر میكردم و به حضرت مولا عرض كردم: این پیر مرد با این وقار و سكینه و طمأنینه، خانه بدوش و مریض، بیكس و تنها، نه عیالی نه فرزندی، آیا عاقبت او به كجا میكشد؟
یكمرتبه حضرت مولا به من فرمودند:
شیخ جعفر؛ الحمدالله تو فقیر خودمان هستی، ما خودمان تو را كفایت میكنیم.
آقای حاج فتحعلی میگفتند: آقای مجتهدی عین عبارتهایی كه روز قبل به حضرت مولا عرض كرده بودم بیان كردند!!
اینجا بود كه متوجه شدم آقای مجتهدی امروز، اینگونه در قالب ادب، جواب افكار دیروز مرا میدهند، همچنین آقای حاج فتحعلی میگفتند: در دوران عمرم در بین بزرگان و عرفا غریبتر از آقای مجتهدی ندیدم و واقعاً ایشان غریب ترین افراد بودند.
دوست خوب از كیمیا بالاتر است
جناب آقای بیگدلی نقل كردند:
در یكی از روزهای فصل بهار كه خدمت آقای مجتهدی بودم آقا بعد از صرف صبحانه در حالی كه قلیان میكشیدند فرمودند:
قبل از انقلاب كه گنبد حضرت رضا (علیهالسلام) یك پوسته طلا بیشتر نبود میخواستم این پوسته طلا را پایین آورم و به جای آن گنبد را با خشتهای طلا بازسازی كنم،
آقا بیگدلی گفتند كه خود فكر كردم، دیدم اصلاً پول این طلا را نمیشود حساب كرد!
به آقا عرض كردم: آقا جان میخواستید به خرج آستانه مقدس حضرت رضا (علیهالسلام) این كار را انجام دهید؟
فرمودند:
خیر آقا جان.
گفتم پس به خرج چه كسی؟
فرمودند:
به حساب خودم، آنگاه فرمودند: این پنج مورد را یادداشت كنید و آنها را نام بردند، سپس فرمودند: هرگاه آنها را باهم مخلوط كرده و به مس بزنید طلای بیست و چهار عیار بدست میآید كه كیفیت آن از طلای خود معدن هم بالاتر است.
در این هنگام متوجه شدم كه آقا میخواهند مرا پس از دوازده سال كه در محضرشان بودهام، امتحان كنند.به ایشان عرض كردم آقا جان جمال شما را عشق است كه از كیمیا هم برای ما بالاتر است، من یك كسب جزئی دارم و همین قدر كه اموراتم بگذرد مرا كفایت میكند و احتیاجی به كیمیا ندارم و از شما سپاسگزارم.
ایشان آن روز ساكت شدند اما مدتی بعد به من فرمودند:
84/10/15
به مقصد میرسانیم تا به مقصد برسیم
آقای حاج فتحعلی حكایت كردند:
روزی با آقای مجتهدی از كرج راهی تهران بودیم، در بین راه به سربازی برخورد كردیم. آقا فرمودند:
او را سوار كنید.
به امر ایشان او را سوار كرده تا اینكه به میدان آزادی در تهران رسیدیم. ما قصد داشتیم به خیابان ستارخان برویم و آن سرباز میخواست به پادگاه بیسیم عباس آباد برود و این دو مقصد حدود دو ساعت با هم اختلاف دارد لذا ابتدای خیابان آزادی توقف كردم تا او پیاده شود، در این هنگام آقا فرمودند:
آقا جان او را به مقصد برسانیم.
به ایشان عرض كردم:
مسیر ما با او فرق دارد و اگر بخواهیم او را به مقصد برسانیم حدود دو ساعت طول میكشد.
ایشان فرمودند:
اشكالی ندارد آقا جان ما این سرباز را به مقصد میرسانیم تا حضرت مولا (علیهالسلام) انشاء الله ما را به مقصد برسانند
و سرانجام به دستور آقا آن سرباز را به مقصد رساندیم.
84/10/15
كسی بیش از تقدیر خود سهمی ندارد
استاد مجاهدی نقل كردند:
در نزدیكی منزل آقای مجتهدی در كوچه حرم نما پیرمردی معروف به حاج محمد آشپز، كه آشپز سابق تولیت و مردی بسیار با تقوی و خداترس بود، زندگی میكرد، روزی دختر بچهاش را كه حدود پنج سال داشت نزد آقا آورد و گفت:
دو روز است دخترم فلج شده و نمیتواد روی پاهایش بایستد، اگر عنایتی كنید در حق من لطف كردهاید، آنگاه دختر خود را حدود یك متری آقا روی زمین خوابانید.
همه منتظر بودیم كه آقا حرفی بزنند. ایشان با انگشت سبابه زانوی بچه را هدف قرار داده و با چشمانشان بطور عجیبی به آن نقطه خیره شده بودند، به طوری كه به وضوح حس میشد یك تبادلاتی در بین است و ایشان با نگاهشان كارهایی انجام میدهند، ولی ظاهراً چیزی فهمیده نمیشد.
حدود یك ربع ساعت به همین شكل گذشت، سپس به حاج محمد فرمودند:
اگر تا یك هفته دیگر روزی ده دقیقه این دختر را اینجا بیاوری انشاءالله خوب میشود.
در همان جلسه اول دختر بچه روی پاهایش ایستاد اما درست قادر به حركت نبود، بعد از آن چند جلسه دیگر، دخترش را آورد اما تا آخر ادامه نداد.
آقای مجتهدی فرمودند:
وقتی چیزی برای انسان مقدر میشود هیچ چیز نمیتواند جلو تقدیر الهی را بگیرد، ایشان در این مسأله بیش از این سهمی نداشت و الا موفق میشد تا آخر كار به اینجا بیاد و دخترش كاملاً خوب شود.
84/10/15
چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی
آقایان چایچی و بیگدلی نقل كردند:
آقای مجتهدی فرمودند:
در ایام نوجوانی كه به مدرسه میرفتم در بین راه به فقرا كمك میكردم. یك روز كه از مدرسه بر میگشتم در بین راه پیرزنی را دیدم كه مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش كرد كه كمكش كنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حركت كرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز كرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، كه ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواستههایی داریم كه اگر انجام ندهید كوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان میفرمودند:
یك لحظه تأمل كرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پلههایی افتاد كه به بام منتهی میشد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینكه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یك یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی كه جنب خانه قرار داشت پرتاب كردم.
همینكه در حال سقوط بودم دو دست زیر كف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشتهام و هنوز روی آن دستها راه میروم...
84/10/15
جلوه حضرت امیر (علیهالسلام)
آقای بیگدلی تعریف كردند:
روزی به عیادت آقای مجتهدی كه در بیمارستان ساسان تهران جهت عمل جراحی پروستات و كیسه صفرا بستری شده بودند رفتم. هنگامی كه خدمتشان رسیدم فرمودند:
آقا جان: اطلاع دارید چه شده است؟
عرض كردم خیر، مگر چه اتفاقی افتاده؟
فرمودند:
چند روز قبل شنیدم: جوان هجده سالهای در طبقه بالا بستری است كه مبتلا به سرطان شده و قرار است او را عمل كنند،
پرسیدم اسم این جوان چیست؟ گفتند علی، گفتم: ایشان هم نام مولا علی(علیهالسلام) باشد و سرطان داشته باشد؟ امكان ندارد، باید توسلی محضر مولا پیدا كرده و شفایش را بگیریم، آنگاه توسلی پیدا كردیم، در اثنای آن حضرت مولا علی(علیهالسلام) در طبقه پنجم بیمارستان جلوهای نمودند، بطوری كه نور عجیبی بیمارستان را روشن نموده و تمام پرسنل بیمارستان و بیماران، متوجه آن شدند و با این جلوه حضرت جوان سرطانی شفا یافت.
آنگاه به پرسنل بیمارستان گفتم: حضرت امیر (علیهالسلام) این جوان را شفا دادند و حتماً باید فردا قبل از عمل جراحی تحت معاینه پزشكان قرار گیرد، آنگه به اتاق عمل برود، روز بعد كه جوان را معاینه كردند، معلوم شد كه هیچ اثری از سرطان در بدن او باقی نمانده و در كمال صحت و سلامتی بسر میبرد!
هنگامی كه رییس بیمارستان متوجه این ماجرا میشود میگوید اگر او سرطان را شفا میدهد چرا خودش به بیمارستان آمده و كیسه صفرا و پروستات كه دو عمل جراحی مهم است را انجام داده؟!
آنگاه نزد آقای مجتهدی آمده و با كمال بیادبی و گستاخانه میگوید تو كه سرطان را شفا میدهی، چرا خودت در بيمارستان عمل كردهای؟!
آقا هم به او میفرمایند:
چنانچه حضرت مولا علی (علیهالسلام) به من اجازه دهند تمام بیماران این بیمارستان را كه هیچ، بلكه بیماران تمام بیمارستانهای موجود را با یك یاعلی شفا خواهم داد و سپس شروع كردند به خواندن این شعر از خواجه شیرازی:
به ولای تو كه گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی كون و مكان برخیزم
84/10/15
ارتباط مستقیم با حضرات ائمه (علیهمالسلام)
آقای ثقفی مداح اهل بیت (علیهمالسلام) نقل كردند:
زمانی در ایام ماه صفر به اتفاق هیأت از قزوین به مشهد مقدس مشرف شده بودم، هنگامی كه با هیأت جهت عزاداری به حرم مطهر حضرت رضا (علیهالسلام) مشرف شدیم به حضرت رضا (علیهالسلام) عرض كردم آقاجان مدت یك سال است كه آقای مجتهدی را ندیدهام، اگر آقای مجتهدی خادم و غلام حقیقی شما هستند امروز كه ما به منزل ایشان میرویم در منزل باشند و ما را بپذیرند، در ضمن دوستی داشتم كه آقا را ندیده بود، او میگفت: شنیدهام آقای مجتهدی خیلی ادعا دارند، به او گفتم: ایشان اصلاً ادعایی ندارند و مخالف با این حرفها هستند. دوستم گفت: اگر این شخص واقعاً راست میگوید به منزلش كه میرویم ما را بپذیرد و یك عبا با سی و پنج هزار تومان پول به من بدهد.به هر ترتیب شرع به مداحی و مرثیه خوانی نمودم و بعد از اتمام توسل به عزاداری هنگامی كه افراد مهیای صرف ناهار كه چلوكباب بود میشدند من و دوستم بدون اینكه غذا میل كنیم به سوی منزل آقای مجتهدی براه افتادیم.هنگامی كه به منزل ایشان رسیدیم درب را زدیم، شخص ایشان در را باز نموده و استقبال گرمی از ما نمودند، وقتی كه وارد منزل شدیم و نشستیم در همان ابتدا ایشان فرمودند:
آقاجان ما یك غلام كوچك حضرت رضا (علیهالسلام) بیشتر نیستیم. سپس به شخصی كه در آنجا بود فرمودند عبای مرا با سی و پنج هزار تومان پول به این آقا بدهید وبه دوستم اشاره نمودند.آنگاه به من فرمودند: آقای ثقفی ما از آن اشعاری كه شما در حرم خواندید سهم داریم و اشاره به اشعاری كه خوانده بودم نمودند.
من هم شروع به توسل نموده و اشعاری كه در حرم خوانده بودم را مجدداً خواندم، بعد از اینكه توسل تمام شد، آقا یك ظرف آش به عنوان غذا آوردند. من به دوستم گفتم این غذا را بخور كه متبرك است.
در همین بین ایشان یكمرتبه برخاسته و به اتاق مقابل كه به قسمتهای دیگر راهی نداشت رفتند و بعد از چند لحظه در حالی كه دو بشقاب چلوكباب در دست داشتند از اتاق بیرون آمده و فرمودند:
84/10/15
عباس جان آب بیاور
حجت الإسلام اعتمادیان نقل كردند:
زمانی آقای مجتهدی در منزل یكی از رفقا برای ناهار دعوت شده بودند، هنگامی كه ایشان تشریف میآورند و صاحب خانه سفره غذا را پهن میكند متوجه میشود كه آب در سفره نمیباشد، در این موقع صاحب خانه به شخصی كه عباس نام داشت میگوید:
عباس جان آب بیاور.
به محض اینكه این جمله را میگوید، یكمرتبه آقای مجتهدی میفرمایند:
چه گفتید؟! عباس جان آب بیاور،
و چند مرتبه این جمله را تكرار كرده و به شدت منقلب میشوند و منتقل به روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل العباس (علیهالسلام) میشوند و مجلس اطعام یكپارچه به عزا و گریه مبدل میشود و حاضرین تا مدتی به یاد سقای دشت كربلا میگریند.84/10/15
جواب سلام خادم حرم حضرت علی ابن موسی الرضا – علیه السلام
آقای حمید حسنیطباطبایی تعریف میكردند:
در سفری كه حدود 35 سال پیش به مشهد داشتم، شنیدم كه حضرت آقای مجتهدی بعد از ظهرها به هنگام غروب ساعتی را در یكی از بقعههای باغ رضوان به سر میبرند و من برای دیدن ایشان به آنجا رفتم.
مقبره، خیلی شلوغ بود و افراد زیادی در خدمت آقای مجتهدی بودند. متوجه شدم كه ایشان چشم خود را از در بقعه بر نمیدارند، انگار منتظر آمدن كسی هستند!
چند دقیقهای گذشت و یكی از خادمان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) درحالی كه شال سبزی به كمر بسته بود و گلابدانی در دست داشت، وارد بقعه شد. آقای مجتهدی از جای برخاستند و با احترام او را در كنار خود نشاندند و بیش از اندازه او را مورد عنایت قرار دادند.
وقتی كه او رفت، به من فرمودند:
سید بزرگواری است و امام رضا (علیه السلام) به او لطف خاصی دارند و بعد قسم یاد كردند و فرمودند:هر موقع كه ایشان به حرم رضوی مشرف میشود و به محضر امام سلام میكند، جواب سلام او را میدهند و من این را به گوش خود شنیدهام و حكایت نقل گفته دیگران نیست!
ولی آقای مجتهدی نفرمودند كه آن سید خادم، خودش هم جواب سلام امام را میشنود یا نه.
84/10/15
نان نور!
استاد مجاهدی نقل کرده اند :
مدتها این توفیق نصیب من شده بود كه صبحها پیش از رفتن به محل كار، به خدمت حضرت آقای مجتهدی شرفیاب میشدم و صبحانه را در خدمت ایشان صرف میكردم.
به خاطر دارم یك روز صبح كه مطابق معمول به خدمت ایشان رسیدم، اجازه خواستم كه سفره صبحانه را پهن كنم. فرمودند:
آقاجان! امروز صبحانه را مهمان مولا هستیم و قرار است برای مان «نان نور» بیاورند! تأمل كنید، خواهد رسید!
من كه خوارق عادات و كرامات بیشماری را تا آن روز از آن مرد خدا دیده بودم، در صدق گفتارشان تردید نكردم و میدانستم كه این امر اتفاق خواهد افتاد ولی نمیفهمیدم كه مقصود ایشان از « نان نور» چیست؟ آیا خوردنی است و یا تماشا كردنی؟! ایشان هنگامی كه تعجب مرا مشاهده كردند، فرمودند:
در سیری كه به هنگام سحر داشتم، حضرت مولا به من فرمودند: امروز، شما نان نور خواهید خورد!
عرض كردم:
یا سیدی و مولای! نان نور چه نوع نانی است؟!
حضرت، با دست مبارك نانی را به من نشان دادند و فرمودند:
این نان را میگویم! نانی بود كه با زعفران دایرهای بر روی آن نقش بسته بود و در وسط دایره، كلمه « نور» با خط زيبايی خود نمایی میكرد.
حدود بیست دقیقه از ورود من به خانه ایشان گذشته بود كه صدای زنگ خانه به صدا در آمد.
هنگامی كه در را گشودم با پیرمردی قد خمیده و نورانی كه قیافهای گیرا و چشمانی جذاب داشت روبرو شدم. بعد از سلام و احوالپرسی از من پرسید:
آقای مجتهدی تشریف دارند؟
گفتم:
بله!
گفتند:
به ایشان به گویید فلانی به دیدار شما آمده است.
وقتی كه آقای مجتهدی نام او را شنیدند انبساط زاید الوصفی در ایشان پدیدار شد و فرمودند:
فوراً ایشان را راهنمایی كنید! ایشان از دوستداران دیرینه مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی است و از شدت علاقه و محبتی كه به آن مرحوم دارند و از بس كه به یاد ایشان هستند، همان قیافه حاجی را پیدا كردهاند! اگر میخواهی مرحوم حاج ملا آقاجان را ببینید، او را تماشا كنید!
پس از ورود آن پیر مرد نورانی به حیاط خانه، به محض این كه چشمش به جمال آقای مجتهدی افتاد مشتاقانه آغوش را گشود، و آن دو بزرگوار یكدیگر را در بغل گرفته و به شدت میگریستند.
آن پیر مرد نورانی پس از نشستن بر سر سفره، رو به حضرت آقای مجتهدی كرده، گفتند:
دیروز در تهران شخصی به سراغ من آمد و پرسید: شما آقای مجتهدی را میبینید؟!
گفتم:
برای چه این سئوال را از من می كنید؟
گفت:
امانتی در پیش من دارند كه میخواهم به ایشان برسد.
پرسیدم:
چه امانتی؟
گفت:
من به كار نانوایی و خشكه پزی در تهران اشتغال دارم، مدتها پیش با خود نذر كردهبودم كه اگر حاجت من برآورده شود، نان روغنی مخصوصی برای آقای مجتهدی آماده كنم. حاجتم برآورده شد و من امروز سر فرصت نانی را كه نذر ایشان كرده بودم، پختهام و به همراه خود آوردهام. اگر لطف كنید و به دست ایشان بسپارید ممنون خواهم شد، و من اینك حامل آن امانتم!
پیر مرد دستمالی را كه به همراه داشت باز كرد و نانی كه مشخصات آن را حضرت آقای مجتهدی برایم بازگو كرده بودند، در سفره گذارد!
آقای مجتهدی با دیدن آن نان زغفرانی و مشاهده كلمه زیبای « نور» كه در وسط آن نقش بسته بود. انبساط مضاعفی پیدا كردند و در حالی كه قطرههای درشت اشك شوق بر رخسارشان جاری بود، با لحنی دلنشین و با آوایی بلند به خواندن ابیاتی از این غزل لسان الغیب حافظ شیرازی پرداختند:
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا، خوش نالههای زار داشت
گفت: ما را جلوه معشوق بر این كار داشت
گفتمش: در عین وصل، این ناله و فریاد چیست؟
سپس نان را به سه قسمت تقسیم كردند، قسمتی از آن را به آن پیرمرد نورانی، قسمت دیگری را به من دادند، و قسمت سوم را خود تناول فرمودند.
پس از گذشت سی و اندی سال از این ماجرا هنوز عطر و طعم دلنشین آن نان زعفرانی را در كام خود احساس میكنم.
84/10/15
عطر و نور اختصاصی اهل بیت (علیهم السلام)
استاد مجاهدی نقل می کنند :
جناب مجتهدی گاهی در اثنای ملاقاتها برای ایجاد اطمینان قلبی در دوستان و حاضران ، گاهی پرده از راز سیادت شان بر میداشتند و مثلاً میفرمودند كه:
در شما نور حضرت سجاد (علیه السلام) دیده میشود، و یا این كه شما سیادت خود را از حضرت جواد الائمه (علیه السلام) گرفتهاید
و این مسأله غالباً در مورد اشخاصی پیش میآمد كه اولین بار به ملاقات آن مرد خدا نایل آمده بودند. برای نمونه حتی یك مورد دیده و شنیده نشد كه ایشان در امر سیادت اشخاص و این كه نسب آنان به كدام یك از حضرات معصومین (علیهم السلام) منتهی میگردد، اشتباه كرده باشند كه بسیار عجیب به نظر میرسید.
روزی از ایشان سئوال كردم:
سیادت اشخاص را از كجا تشخیص میدهید؟ فرمودند:
هر یك از حضرات معصومین (علیهم السلام) عطر و نوری اختصاصی دارند كه رایحه و پرتوی از آنها به اعقاب این بزرگواران منتقل میگردد و تشخیص این امر برای كسانی كه با جلوات نوری این ذوات مقدس آشنایی دارند، كار دشواری نیست.
84/10/15
عزا خانه ما را دریابید!
استاد مجاهدی نقل می کنند :
خانه اجدادی مرحوم حجتالاسلام برقعی محل آمد و شد علمای ربانی و دوستان آل الله در قم بود و خود ایشان نیز در اقامه عزاداری برای سالار شهیدان سعی بلیغی داشتند و معمولاً در دهه اول محرم هر سال پر رونقترین مجالس عزاداری اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در منزل ایشان برگزار میشد و مورد عنایت طبقات مختلف مردم بود زیرا قدمت یكصد ساله داشت و نذورات بسیاری كه هر سال در اختیار این بیت قرار میگرفت حاكی از نتایجی بود كه مردم متدین قم و دیگر شهرها از توسلات خود در آنجا میگرفتند.
روزهای تاسوعا و عاشورا شخصیتهای بزرگی همانند مرحوم علامه طباطبایی (رحمت الله) - صاحب تفسیر المیزان – در این مجالس عزاداری شركت میكردند و اغلب به صورت ناشناس در میان مردم عزادار مینشستند بر مصائب سالار شهیدان اشك میریختند. بارها شخصاً آن مرحوم را میدیدم كه با حضور در آن مجالس، غمگینانه در گوشهای نشسته و بیتابانه برای جد بزرگوار خود و مصائب آل الله میگریستند و در این حالت سعی میكردند كه با گوشه عبا چهره خود را بپوشانند.
مرحوم برقعی (رحمت الله) برای من این قضیه را با انقلاب حال تعریف میكردند و میگریستند:
هر سال در روز پایان عزاداری، پاكت حق الزحمه واعظان و ذاكران حسینی را پس از ختم جلسه به آنان تقدیم میكردم.
سالی، روز عاشورا با روز جمعه مصادف شده بود و من پس از نماز صبح وقتی كه خواستم پاكتها را آماده كنم، دیدم كه چهل هزار تومان كم دارم! پول به اندازه نیاز در حساب بانكی داشتم ولی چون روز جمعه بود نمیتوانستم از آن استفاده كنم، و از طرفی با مولای خود امام حسین (علیه السلام) عهد كرده بودم كه از بابت هزینه مجالس عزاداری شخصاً از كسی وجهی مطالبه نكنم ولو به صورت قرضالحسنه!
لذا برای اولین بار در طول سالها عزاداری، خود را با مشكلی رو به رو میدیدم كه ظاهراً حاصلی جز شرمساری برای من نداشت! مغموم و افسرده، سماور را روشن كردم و قلباً به آقا امام حسین (علیه السلام) متوسل شدم كه آبروی مرا بخر و نگذار شرمنده ذاكران تو باشم.
هنوز چند دقیقهای از دم كردن چای نگذشته بود كه شنیدم در میزنند! برخاستم و در خانه را باز كردم. دیدم دو نفر ناشناس (یا سه نفر، تردید از نویسنده است) و آذری زبان پشت در ایستادهاند. پس از سلام و احوالپرسی، گفتند:
از طرف جعفر آقا حامل پیغامی برای شما هستیم!
آنان را به درون خانه راهنمایی كردم و پس از صرف چای، بستهای را به من دادند و گفتند:
ساعتی پیش در خدمت جعفر آقای مجتهدی بودیم. در اثنای صحبت، ایشان چند لحظه سكوت كرده و به ما گفتند:
آقا امام حسین (علیه السلام) میفرمایند: عزا خانه ما را دریابید!
بعد چند بسته اسكناس را داخل روزنامه پیچیدند و گفتند:
آقا جان! این بسته را به حاج آقا مصطفی برقعی برسانید! منزل ایشان در گذرخان، كوچه معروف به كلاه فرنگی است!
از خدمت شان مرخص شدیم و پرس و جو كنان آمدیم و خدا را شكر كه این توفیق نصیب ما در این روز عزیز شد!
بسته پول را باز كردم و در نهایت تعجب دیدم كه جعفر آقا چهار بسته ده هزار تومانی برای من فرستادهاند!بغض گلویم را فشرد و بی آن كه بتوانم با آنان سخنی بگویم با من خداحافظی كردند و رفتند!مرحوم حاج آقا مصطفی برقعی به من میگفتند: تا آن موقع صحبتهای زیادی در مورد آقای مجتهدی شنیده بودم ولی باور نمیكردم و با مشاهده این كرامت، قلباً به ایشان ارادت پیدا كردم و خدای را سپاس گفتم كه این بیت را سالهای سال عزا خانه مولایم امام حسین قرارداده و آن حضرت نیز بر آن مهر تأیید زدهاند:
84/10/15
نام آقا امام حسین (علیه السلام) محك ایمان است!
آقای حسنی طباطبایی نقل كردند:
صبح یكی از روزهای ماه محرم پس از تشرف به حرم مطهر كریمه اهل بیت حضرت معصومه (علیها السلام) به قصد زیارت آقای مجتهدی حركت كردم. در زدم، كسی در را باز كرد و گفت:
حمید آقا! آقای مجتهدی منتظر شما هستند تا صبحانه را به اتفاق شما صرف كنند!
به خدمت ایشان شرفیاب شدم، سفره صبحانه پهن بود.
فرمودند:
صبحانه را بایستی با شما صرف میكردیم! خوش آمدید، بفرمایید!
در كنار آقای مجتهدی، كتاب گنجینه الاسرار مرحوم عمان سامانی ، قرار داشت. ایشان ضمن صرف صبحانه، اشارهای به آن كتاب كردند و گفتند:
آقاجان! عمان سامانی در میان مرثیه سرایان حسینی مقام و منزلت ویژهای دارد و بعد فرمودند:
اصلاً دستگاه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) یك دستگاه عجیبی است! نام مبارك ایشان هم خیلی بزرگ است. در نام مقدس «حسین (علیهالسلام)» اسرار عجیبی نهفته است.
و پس از چند لحظه تأمل، فرمودند:
هر كس كه نام آقا امام حسین (علیه السلام) را بشنود از میزان انقلاب خاطری كه پیدا میكند پایه ایمانش را میتوان فهمید. كسانی كه نام این بزرگوار را میشنوند و تغییر حالی در خود نمیبینند باید جداً نگران ایمان خود باشند!
نام آقا امام حسین (علیه السلام) محك ایمان است.
84/10/15
شدت محبت به اهل بیت و اطاعت از دستورات ائمه ( علیهم السلام )
جناب مجاهدی از خاطرات سفر خود به مشهد نقل کردند:
در یكی از سفرهای خود به مشهد مقدس پس از عتبه بوسی ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – و در خواست توفیق ملاقات با آن مرد خدا از پیشگاه حضرت، به طرف خانه آقای مجتهدی رهسپار شدم.
ایشان در آن موقع، در یكی از كوچههای فرعی خیابان سمرقند مشهد سكونت داشتند و من از قم برای آن مرد خدا چند مجلد كتاب كه مورد علاقه ایشان بود به همراه برده بودم و آن روز به هنگام عزیمت برای دیدارشان، آنها را نیز با خودم برداشتم.
زنگ در را به صدا درآوردم. جناب آقای مجتهدزاده از دوستان یكرنگ و همدل و ديرینه آن مرد خدا در را باز كردند و پس از سلام و احوالپرسی به گونهای كه رنجشی در من پیدا نشود، گفتند:
چون آقا حالشان مساعد نیست، استراحت كردهاند و هیچ كس را نمیپذیرند! این اولین بار بود كه پس از آشنایی با آقای مجتهدی با در بسته رو به رو میشدم! به ناچار خداحافظی كردم و برگشتم.
فردای آن روز مجدداً به دیدار آن مرد خدا رفتم ولی باز همان پاسخ دیروز را شنیدم! برای لحظاتی، پریشان خاطری عجیبی به سراغم آمد و در راه بازگشت به هتل محل اقامت، اعمال دیروز و امروز خود را دقیقاً مرور كردم تا ببینم در این سفر چه اشتباهی را مرتكب شدهام كه به دیدار آقای مجتهدی موفق نمیشدم؟!
هر چه فكر كردم، راه به جایی نبردم! به همین جهت دچار قبض روحی عجیبی شدم و در آن لحظات، شرایط روحی بسیار دشواری رادر فراق آن مرد خدا تجربه میكردم.
بار سوم كه خواستم به سراغ آقای مجتهدی بروم، تصمیم گرفتم نامهای به ایشان بنویسم و مراتب دلتنگی خود را اظهار كنم.به خاطر دارم نامهای كه نوشتم بسیار كوتاه و در عین حال گویا بود. مطالب نامه را هنوز به یاد دارم:
بسمه تعالی
حضرت آقای مجتهدی!
با سلام و تجدید مراتب مودت و ارادت، این سومین بار است كه شرفیاب میشوم ولی توفیق دیدار حاصل نمیشود. علت آن را نمیدانم! ولی این قدر میدانم كه از ناحیه مخلص، قصوری سر نزده است تا مستحق این بی مهری باشم! با دو بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی نامه را به پایان میبرم و شما را به خدا میسپارم، خاطره تلخ این سفر را هرگز فراموش نخواهم كرد:
به حاجب در خلوت سرای خویش بگو فلان ز گوشه نشینان خاص در گه ماست!
چو پردهدار به شمشیری میزند همه را كسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!
والسلام، ارداتمند:
محمدعلی مجاهد( پروانه )
نامه را درون پاكت پلاستیكی كتابها گذاشتم و تصمیم گرفتم كه اگر این بار هم با در بسته رو به رو گردم، پاكت محتوی نامه و كتابها را به آقای مجتهدزاده تحویل دهم تا در اختیار آقای مجتهدی بگذارند!
به محض این كه زنگ در را به صدا درآوردم، آقای مجتهدزاده با حالت غمگین و افسرده به من گفتند:
هنوز نیاز به استراحت دارند و كسی را نمیپذیرند! من از شما شرمندهام!
پاكتی را كه به همراه داشتم، به ایشان دادم و گفتم:
از طرف من با آقای مجتهدی خداحافظی كنید و این امانتیها را به ایشان برسانید.
قبض روحی من دیگر حد و حصری نداشت. به هنگام بازگشت، مستقیماً به حرم حضرت مشرف شدم و عقده دل را گشودم و به آن امام رئوف عرض كردم:
هر بار كه توفیق زیارت مرقد نورانی شما را پیدا میكردم شرط قبولی زیارت خود را ملاقات این مرد خدا قرار میدادم، ولی در این سفر بر خلاف همیشه با دلی آكنده از ملال و حسرت به قم باز میگردم و فكر میكنم كه زیارت این بار من مورد قبول شما واقع نشده است. این خسران را چگونه باید باور كنم؟!
از حرم بیرون آمدم و با این كه ساعتی از ظهر میگذشت و بسیار گرسنه بودم، بدون خوردن غذا به اتاقی كه در هتل داشتم رفتم و روی تخت دراز کشيدم.
محرومیت این سه روزه مرا از پای درآورده بود
تصمیم گرفتم كه فوراً به قم باز گردم . به هر حال، ساعتی در كشمكش بودم كه از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند كه آقای مجتهدزاده آمدهاند و میخواهند شما را ببینند! دریافتم كه فرجی شده و صبر سه روزه من كار خود را كرده است:
گفتم:
ایشان را راهنمایی كنید!
آقای مجتهدزاده به محض ورود به اتاق گفت:
فلانی! لباس بپوشید برویم، آقا منتظر است!
و هنگامی كه درنگ مرا دید، گفت:
خود كرده را تدبیر نیست! شما مگر نمیخواستید آقای مجتهدی را ببینید؟! بفرمایید برویم! آقا نمیخواستند شما ناراحت بشوید!گفتم: چه كسی به شما گفت كه من در این هتل اتاق گرفتهام؟!
گفت:
آقا فرمودند:
فلانی، گلایه ما را به امام رضا (علیه السلام) كردهاست! همین الان بروید و ایشان را بیاورید و بعد نام و نشانی این هتل را به من دادند!
هنگامی كه در معیت آقای مجتهدزاده به خدمت آن مرد خدا شرفیاب شدم، صحنهای را دیدم كه هرگز تصور آن را نمیكردم!
حضرت آقای مجتهدی در رختخواب دراز كشیده بودند و آن جمال جمیل و صورت زیبا در اثر سكته مغزی به شكل عجیبی در آمده و وضع ظاهری صورت ایشان به كلی به هم ریخته بود به طوری كه نگاه خود را به نقطه دیگری معطوف كردم!
در آن لحظه آرزویم این بود كه كاش آقای مجتهدی را به این وضع ندیده بودم!
ایشان، در حالی كه به سختی قادر به حرف زدن بودند و كلمات را نمیتوانستند به درستی ادا كنند، فرمودند:
آقاجان، نمیخواستم شما من را در این حالت ببینید، چون میدانستم كه روحاً متألم خواهید شد، ولی وقتی گلایه مرا با حضرت در میان گذاشتید، ناچار شدم كه دنبال شما بفرستم!
و پس از گذشت لحظاتی، فرمودند:
اصلاً ناراحت نباشید این دوره نقاهت كوتاه است!
از آقای مجتهدزاده پرسیدم:
چند روز است كه ايشان ملازم بسترند؟ و این حادثه چگونه اتفاق افتاده است؟! گفت:
پنج روز پیش به آقا اطلاع میدهند سید جوانی كه در همين كوچه زندگی میكند، مدتی است به خاطر سكته مغزی فلج شده و قادر به حركت نیست و از نظر مالی چنان در مضیقه قرار گرفته كه همسرش با او ناسازگاری میكند و به وضع كودكان خود نمیرسد.
هنگامی كه آقای مجتهدی به عیادت او میروند، از مشاهده زندگی آشفته و فقیرانه او متأثر میشوند و میگویند:
نمیتوانم نگاه معصومانه و ملتمسانه این كودكان را تحمل كنم، و بلافاصله دست به دامان مولا میشوند و شفای آن سید جوان را تقاضا میكنند.
بعدها آقای مجتهدی برای من تعریف كردند:
وقتی كه برای شفای عاجل آن جوان به مولا علی (علیه السلام) متوسل شدم، به من فهماندند كه باید از خود مایه بگذارم! به حضرت عرض كردم:
بابی انت و امی یا سیدی! در پیشگاه شما، جان چه ارزشی دارد؟! این جوان از ذراری شماست و من نمیتوانم او را در این وضعیت مشاهده كنم. اگر با اهدای سلامتی من، مشكل او حل میشود، از جان و دل پذیرای این بلا هستم!
هنگامی كه آقای مجتهدی به طرف خانه خود حركت میكنند به هنگام بازكردن در، دچار سكته مغزی میشوند و آن سید جوان در نهایت ناامیدی سلامتی خود را دوباره به دست میآورد!
این حادثه عجیب، آن روزها ورد زبان همسایگان و اهالی محل شده بود و در همه جا از شفای معجزه آسای آن جوان صحبت میكردند، ولی نمیدانستند كه آن مرد خدا با گذشتن از سلامتی خود موجبات شفای او را فراهم آوردهاست!
پس از گذشت مدت كوتاهی، آقای مجتهدی سلامتی خود را باز یافتند و از آن پس با عزمی راسختر از همیشه، در راه گره گشایی از كار بندگان خدا گام بر میداشتند.
84/10/15
راز ماندگاری اشعار جناب حافظ
خاطره ای دیگر از سفر جناب مجاهدی به مشهد :
در شهریور ماه 1374 پس از آستان بوسی حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – به توفیق دیدار آقای مجتهدی نائل آمدم.
ایشان در آن هنگام، در باغچهای كه متعلق به آقای علیزاده بود و در پشت ایستگاه راهآهن قرار داشت، و دارای یك اتاق و آشپزخانهای محقر بود، زندگی میكردند.
آن روز، آقای مجتهدی از انبساط روحی زایدالوصفی برخوردار بودند و به من فرمودند:
آقاجان! قرار است امروز آقا امام رضا (علیه السلام) در مورد شما عنایت خاصی مبذول دارند و وقت من امروز در بست در اختیار شماست!
خدا را سپاس گفتم و از مراحم كریمانه آن امام رئوف سپاسگزاری كردم و از این كه میدیدم اسباب توفیق از هر جهت فراهم آمدهاست، در پوست خود نمیگنجیدم!
پس از صرف چای، رو به من كرده فرمودند:
بعضیها فكر میكنند كه حافظ، عمان سامانی و یا وحدت كرمانشاهی، هر موقع كه اراده میكردند قلم به دست میگرفتند و به سرودن شعر میپرداختند بی آن كه از امدادهای غیبی بهرهمند شوند! این بزرگواران اهل بافتن شعر نبودهاند! اینان به خاطر سلوك بیوقفهای كه در مسیر الی الله داشتهاند، در اثر شب زنده داریها و سحر خیزیها به درجهای از لطافت و شفافیت روحی رسیدهبودند كه بیپرده صحنههای بدیعی از كشف و اشراق و شهود را به تماشا مینشستند و هنگامی كه در طیف این جاذبههای پر شور معنوی قرار میگرفتند، ناخواسته و ناخود آگاه اشعار رنگینی از باطن سوخته آنان به بیرون تراوش میكرد كه در حالات عادی، قادر به سرودن آنها نبودند و راز ماندگاری آثار آنان در همین است.
كسانی كه با این رمز و رازها آشنا هستند وقتی كه دیوار حافظ را مرور میكنند در هر غزلی از آن، بعد معرفتی این شاعر آسمانی را در مییابند و نشانههای منازل سلوكی را به روشنی در آن میبینند ولی برخی از غزلیات كه منسوب به حافظ است از این امتیاز برخوردار نبوده و مطلبی برای گفتن ندارد.
بعد فرمودند:
اگر مجاز بودم و اجازه میدادند، غزلیات حافظ را به ترتیب سن سلوكی او ترتیب داده و اشعاری را كه از او نیست نشان میدادم! اگر روزی این اتفاق بزرگ رخ دهد و سینه سوخته راه شناسی به این مهم اقدام كند، به منزلت واقعی حافظ و مقام بلند و ذرفیعی كه در عوالم روحانی دارد پی خواهندبرد و دیگر او را شاهد باز و شرابخواره معرفی نخواهندكرد و این شاعر ( ولی شناس ) را پیرو یكی از مذاهب چهارگانه اهل تسنن نخواهند دانست!
باطن حافظ به نور ولایت منور و مشام جان او به عطر ملكوتیان عالم قدس معطر بوده است. اگر عارفی چون حافظ نداند كه این اشراقات از كدام كانون نوری در آیینه جان او میتابد، كه عارف نیست! و كسی را كه از زلال معرفت جرعهای چشانیده باشد، دست و صاحب دست را میشناسد و با ساقی بزم روحانیان آشنا است.
چون حافظ انس عجیبی با قرآن كریم داشته و در حد ظرفیت وجودی خود از لطائف معانی چند بعدی آن بهرهمند بودهاست، لذا اشعار جوششی او همانند یك منشور چند وجهی، بازتابهای مختلفی دارد و ابعاد گوناگونی بر آن متصور است كه برای اهل معنا پوشیده نیست.
این شاعر آسمانی كه از ژرفای جان به آل الله ارادت میورزد، با آن كه شیوه بیانیاش مستور و گاه نیمه مستور است، آشكارا به ذوات مقدس حضرات معصمومین خصوصاً وجود مبارك حضرت ولی عصر – روحی و ارواح العالمین له الفداء – عشق میورزد و عطش روحی خود را به زلال محبت و معرفت این بزرگواران به تصویر میكشد و گاه نیز دست به دامان مردانی میشود كه محرم خلوت رازند و محرم حریم حرمت دوست:
ز آن یار دلنوازم، شكری است با شكایت گر نكته دان عشقی بشنو تو این حكایت
بی مزد بود و منت، هر خدمتی كه كردم یا رب مباد كس را مخدوم بی عنایت!
رندان تشنه لب را، آبی نمیدهد كس گويي ولی شناسان» رفتند از این ولایت!...
84/10/15
سیم از آن طرف وصل میشود نه از این طرف!
جناب مجاهدی نقل می کنند :
روزی در خدمت آقای مجتهدی صحبت از این بود كه گاهی سیم انسان وصل میشود و گاهی نه! ایشان فرمودند:
ما غالباً تصور میكنیم كه این ماییم كه سیم خود را با عوالم ماورایی وصل میكنیم! ابداً این طور نیست! مثل این میماند كه یك سیم مویی ضعیفی مستقیماً به ژنراتور مولد برق وصل شود! كه در این صورت شاهد ذوب شدن آن خواهیم بود. سیم از آن طرف وصل میشود و جریان برقی كه متناسب با ظرفیت وجودی ما باشد از آن عبور میكند و به ما منتقل میشود. اینها تمثیل است والا سخن گفتن از سیم و جریان برق در تبیین ارتباطات معنوی درست نیست. بعد فرمودند:
آقاجان! در مبدأ فیض هیچ بخلی نیست. فیاض علی الاطلاق، علی الدوام فیض خود را بر عوالم هستی میبارد و هر موجودی به اندازه سعه وجودی و استعداد فطری كه دارد از آن بهرهمند میشود.
ببینید در همین عالم ماده، خورشید كارش پرتو افشانی است و موجودات كره خاكی هر یك به نوعی از نور افشانی خورشید بهره میگیرند ولی میزان این بهرهمندیها یكسان نیست.
انسان گاهی با ظلمت عالم ماده چنان خو میگیرد و به آن عادت میكند كه هرگز لحظهای به نورانیتی كه در پس این پرده ظلمانی وجود دارد، نمیاندیشد و در طلب رسیدن به آن بر نمیآید و گاهی نیز از آن بدش میآید! كه دیگر حسابش با كرام الكاتبین است. اینها كسانی هستند كه پس از ایمان، به كفر روی میآورند:
والذین كفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظمات، اولئك اصحاب النار هم فیها خالدون.
اگر یك شاعر آل الله در صفای باطن خود بكوشد و در مسیر اهل بیت، صادقانه قدم برداد مسلماً از امدادهای غیبی بهرهمند خواهدشد و اگر بداند كه واسطه این امدادها و فیض بخشیها، وجود مقدس امام زمان (عج الله تعالی الفرجه الشریف) است و باطناً هر فیضی كه به او میرسد پیش از آن كه آن فیض را دریابد امام وقت در جریان آن قرار میگیرد، مسلماً در اعتقاد خود راسختر خواهد شد و با پای یقین در مسیر محبت حضرات معصومین (علیهم السلام) حركت خواهدكرد و به فیضهای بیشتر و والاتری نائل خواهدآمد.
دعبل خزاعی شاعر بلند پایه شیعی كه شیخ طوسی و مرحوم نجاشی در كتب رجالی خود او را بسیار ستودهاند و از یاران حضرت ثامن الائمهاش بر شمردهاند، مردی بوده شجاع، منیع الطبع و مدافع سرسخت اهل بیت (علیهم السلام) كه در حكومت جابرانه بنی عباس در هجو رشید و مأمون و معتصم و واثق و سایر خلفای عباسی كوشید و قصاید بسیار بلند و شیوایی در مناقب ائمه طاهرین (علیهم السلام) سرود و به این امر افتخار میكرد و میگفت:
پنجاه سال است كه چوبه دار خود را بر دوش میكشم!
میگویند كه دعبل خزاعی در شهر مرو به محضر حضرت علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا – مشرف شد و به آن امام همام عرض كرد:
شعری را در مدیحت شما سرودهام و آن را تاكنون برای كسی نخواندهام و با خدای خود عهد كردهام كه آن را اول به محضر شما عرضه بدارم و بعد برای شیعیان شما بخوانم.
دعبل قصیده شیوای خود را كه حدود 120 بیت بود و بعدها به «مدارس آیات» معروف شد برای آن حضرت قرائت كرد و هنگامی كه به این بیت رسید:
و قبر ببغداد لنفس زكیه تضمنها الرحمن فی الغرفات
و مرادش، مزار شریف حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در بغداد بود،
امام از او پرسید:
میخواهی دو بیت بر قصیده تو اضافه كنم؟
دعبل عرض كرد:
آری یابن رسول الله!
حضرت فرمودند:
و قبر بطوس یا لها من مصیبه الحت علی الاحشاء بالزفرات
الی الحشر حتی یبعث الله قائماً یفرج عنا الغم و الكربات
وقتی كه دعبل از امام پرسید:
این قبر چه كسی است كه در طوس است(كه من از آن اطلاعی ندارم؟) حضرت به جانب خود اشاره كردند كه : قبر من است و دیری نمیگذرد كه طوس، مركز رفت و آمد شیعیان من خواهدشد ...
ماجرای دیگر دعبل خزاعی را از زبان حضرت آقای مجتهدی بشنوید:
روزی دعبل خزاعی به محضر امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) شرفیاب شد. چون آن روز مصادف با یكی از اعیاد اسلامی بود و حضرت جلوس فرموده بودند، دعبل از امام اجازه خواست كه قصیدهای را كه به تازگی سرودهاست قرائت كند، حضرت اجازه دادند.
دعبل سرگرم خواندن قصیده خود شد و پس از آن كه ابیاتی از آن را قرائت كرد، امام او را امر به سكوت كردند و سپس خود به خواندن مابقی ابیات قصیده دعبل پرداختند!
حاضران در مجلس نگاه خود را به دعبل دوخته بودند و دعبل كه تحمل آن نگاههای معنیدار را نداشت به تنگ آمد و عرض كرد:
یابن رسول الله! این قصیده را من دیشب سرودهام و جز خدا كسی از آن اطلاعی ندارد! شما كجا این شعر را خواندهاید و به خاطر سپردهاید؟!
حضرت فرمودند:
راست میگوید! دیشب كه صورت ملكوتی شعر تو را از عالم بالا به عالم ناسوت میآوردند، آن را به من عرضه داشتند و من اكنون از روی همان نسخه عرشی شعر تو را میخوانم!
حاضران در مجلس از سوءظنی كه به دعبل برده بودند، شرمنده شدند و دعبل، رو سپید و سرافراز و مباهی از عنایتی كه امام به شعرای متعهد شیعی دارند و آنان در این مسیر از امدادهای غیبی برخوردارند، با قلبی سرشار از ایمان و اطمینان از خدمت حضرت مرخص شد.
84/10/15
شعر عنایتی (( كد )) دارد !
از جمله خاطرات جناب مجاهدی است که :
بعد از ظهر روز نوزدهم ماه صفر چند سال پیش در قم توفیق دیدار آقای مجتهدی را پیدا كردم. هنگام ورود به اتاق، مشاهده كردم كه بر روی تخت در حالی كه دست خود را به نشانه احترام بر روی سینه گذاشتهاند، چشمان اشك آلودشان را به نقطهای از اتاق دوختهاند و قراین نشان میداد كه پیش از ورود من به اتاق توسلاتی داشتهاند.
آرام در كنار در ورودی اتاق نشستم و به تماشای آن صحنه شور آفرین پرداختم. حدود یك ربع ساعت گذشت تا آن مرد خدا به تدریج حالت طبیعی خود را باز یافت.
پرسیدند:
شما نور خاصی را مشاهده نكردید؟
عرض كردم:
خیر! ولی عطر خاصی را برای چند لحظهای استشمام كردم.
آن مرد خدا در حالی كه میگریستند، فرمودند:
دلم خیلی گرفته بود به بیبی زینب (علیها السلام) متوسل شدم، ناگهان در گوشهای از اتاق آشكارا در هالهای از نور جلوه كردند. لباس تعزیت بر تن داشتند و سرا پا سیاه پوش بودند. هیبت ایشان، هیبت علوی بود. خواستم عرض تسلیت كنم ولی گریه امانم نداد!
بیبی فرمودند:
دوست دارم فردا كه اربعین شهادت حسینی است در این جا مراسم عزاداری اقامه گردد و مرثیه جدیدی خوانده شود. مرثیهای كه صحنه غروب روز عاشورا را تجسم كند.
عرض كردم:
بیبی جان! این مرثیه را چه كسی باید منظوم كند؟
در حالی كه بیبی زینب (علیها السلام) به شما اشاره میكردند به من امر فرمودند تا صحنه غروب روز عاشورا و صحنه وداع شان را با پیكر پاره پاره و غرقه به خون سالار شهیدان را به گونهای كه نشانم دادهاند، برای شما بازگو كنم. سپس « كد» مرثیه جدید را به من یاد آور شدند و فرمودند كه این مرثیه جدید دارای چه نشانهای است؟ شما امشب این مرثیه را بسازید و فردا صبح به من لطف كنید تا ببینم نشانهای را كه فرمودهاند، دارد یا نه!
بعد، آقای مجتهدی حدود یك ساعت آن دو صحنه تكان دهنده را برای من تعریف كردند و در اثنای مجسم كردن آن دو صحنه به سختی میگریستند و گاهی رشته كلام شان پاره میشد و هنگامی كه آرام میگرفتند، مطلب را ادامه میدادند.
از خدمت ایشان مرخص شدم و به خانه آمدم. نزدیكی نیمههای شب، غمی بزرگ بر وجودم مستولی شد و انقلاب خاطر عجیبی پیدا كردم. به كتابخانه شخصیام رفتم و مطلبی را كه آقای مجتهدی برایم شرح داده بودند، دقیقاً مرور كردم و پس از دقایقی بعد، این مرثیه منظوم بر زبانم جاری شد:
هان! غروب روز عاشوراستی كربلا پر شود و پر غوغاستی
قتلگاه ار خون هفتاد و دو تن موج زن چون لجه دریاستی
كشتی بشكسته آل رسول غرقه در دریای بی پهناستي
...
فردای آن روز، صبح زود پس از زیارت مرقد نورانی كریمه اهل بیت (علیها السلام) و تشكر از عنایت آن حضرت و بیبی زینب – سلام الله علیهما – رهسپار منزل حضرت آقای مجتهدی شدم. هنگامی كه به حضورشان رسیدم، پرسیدند:
مرثیه را به همراه آوردهاید؟!
عرض كردم: بله
فرمودند:
مرحمت كنید تا آن را ببینم!
تا آن هنگام سابقه نداشت كه ایشان این گونه اشعار را از من طلب كنند و فقط میفرمودند:
بخوانید! ولی این بار ظاهراً قضیه فرق میكرد.
وقتی كه شعر را به ایشان دادم، دیدم با انگشت خود سرگرم شمردن ابیات آن هستند! سپس با لبخندی حالكی از رضایت خاطر به من فرمودند:
آقا جان! مبارك است، شعر شما نشانهای را كه بیبی زینب (علیها السلام) به من فرمودند، دارد!
عرض كردم:
اگر صلاح میدانید، برای مزید اطمینان قلبی من آن را اشاره بفرمایید.
گفتند:
به من فرموده بودند كه این مرثیه به نشانه اربعین باید چهل بیت داشته باشد و حالا كه ابیات شعر شما را شمردم دیدم درست چهل بیت است!
آقاجان! شعری كه عنایتی باشد «كد» دارد! و «كد» شعر شما عدد (40) بود!
من كه سراینده این مرثیه بودم، تعداد ابیات آن را نمیدانستم! بعد كه ابیات را شمردم دیدم كه ناخودآگاه آن را در چهل بیت سرودهام! شعفی كه باطناً از این جهت نصیب من شد، روزها ادامه داشت.
پس از گذشت ساعتی كه در خدمت آن مرد خدا بودم، تنی چند از ذاكران و دوستداران آل الله آمدند و ایشان شعر مرا به یكی از آنها داده و گفتند:
مرثیه امروز ما، همین شعراست! آن را با لحنی حزن انگیز بخوانید.
84/10/15
عرض ارادت شما را پذیرفتهاند!
جناب مجاهدی می فرمودند :
سال هاست این توفیق را دارم كه در روز تاسوعا و یا عاشورا به سبك عمان سامانی مرثیه سرایی كنم و ارادت دیر پای خود را نسبت به سالار شهیدان و سایر شهدای كربلا ابراز دارم. تاسوعای آن سال نیز پس از شركت در مراسم عزاداری و مراجعت به خانه، مرثیه منظومی را در قالب مثنوی تقدیم مولی الكونین، ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) كردم و ساعتها با قرائت همان مرثیه در خلوت خود به عزاداری سرگرم شدم.
چند روزی كه گذشت یكی از دوستان صمیمی به دیدن من آمد و گفت:
آقای مجتهدی انتظار شما را میكشند و به من امر فرمودند كه مراتب دلتنگی شان را با شما در میان بگذارم!
در آن زمان، حضرت آقای مجتهدی در منزل آقای حاج فتحعلی در قزوین به سر میبردند عازم قزوين شديم .
من در محضر آن مرد خدا ابتدا به سخن نمیكردم و اگر سوالی میفرمودند، با جملهای كوتاه در مقام پاسخ برمیآمدم زیرا جاذبههای وجودی آقای مجتهدی و تماشای جمال نورانی ایشان، به اندازه كافی آدمی را از شور و حال سرشار میكرد و نیازی به سخن گفتن نبود.
به قزوین رسیدیم دو نفر از دوستان در سر كوچهای كه منزل آقای حاج فتحعلی در آن قرار داشت، منتظر ماندند. قرار بود اگر جناب مجتهدی اجازه فرمودند وارد شوند ، وقتی كه زنگ در را به صدا درآوردم حدود ساعت ده صبح بود. آقای فتحعلی در را باز كردند، و من پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم:
آقا تشریف دارند؟
گفتند:
سرگرم استحمام هستند و معمولاً این كار طول میكشد!
گفتم:
پس به ایشان بفرمایید فلانی حسب الامر از قم آمده بود و ...
آقای حاج فتحعلی داخل حرف من دوید و گفت:
من در جریان پیغام ایشان برای شما هستم، میترسم وقتی كه رفتن شما را بشنوند ناراحت شوند. چند دقیقهای تأمل كنید تا كسب تكلیف كنم.
در آن سالها، آقای مجتهدی به خاطر چند سكته مغزی ملازم بستر بودند و نیمی از بدن ایشان حركت ارادی نداشت و چون شخصاً قادر به استحمام نبودند، برخی از دوستان در این كار به ایشان كمك میكردند و به همین جهت دو سه ساعتی به طول میكشید تا از حمام خارج شوند.
آقای حاج فتحعلی برگشت و گفت:
آقا میفرمایند تشریف داشته باشید،كار استحمام را مختصر خواهند كرد.
وارد خانه شدم، و در طبقه فوقانی آن در اطاقی كه مخصوص آقای مجتهدی بود كنار تخت نشستم. حدود سی دقیقه گذشت و ایشان آمدند.
پس از ابراز مراحم همیشگی و احوالپرسی، پرسیدند:
آقا جان! همسفر دارید؟
عرض كردم:
با آقای .... و آقای ... به قزوین آمدهام.
فرمودند:
دوستان را منتظر نگذارید! شما كه عزیزید همراهان شما هم عزیزند اینجا خانه شماست! رفتم و به دوستان بشارت دادم كه موجبات دیدار فراهم است! وقتی كه به اتفاق به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدیم، ضمن تفقد از دوستان، گفتند:
آقاجان! نگذارید آقای مجاهدی در قم احساس غربت كنند ...
سپس رو به من كرده فرمودند:
آقا جان! آقا امام حسین (علیه السلام) عرض ارادت شما را پذیرفتهاند و به مرثیهای كه در روز عاشورا سرودهاید مهر قبول زدهاند!
برای من شنیدن این گونه سخنان از زبان ایشان تازگی نداشت و میدانستم در هر كجا كه باشند دوستان خود را زیر نظر دارند. به هنگام حركت از قم یك حس ناشناختهای به من میگفت كه شعر تازه سروده خود را به همراه داشته باشم و اینك میدیدم كه راز احضار من در ارتباط با همان شعر بودهاست!
هنگامی كه سرگرم قرائت شعر خود شدم، با گریههای بی اختیار آن مرد خدا فضای اطاق چنان سرشار از صفا و روحانیت شده بود كه دلم میخواست كار خواندن شعر را ناتمام بگذارم...
روز عاشورا، به پای خم غنود هر حریف باده پیمایی كه بود
آستین افشان و پایكوبان و مست شسته دست از غیر جانان هر چه هست
جمله از جام بلا صهبا زده پردههای غیب را بالا زده ...
84/10/15
علاقه دوستان اهل بیت به موت !
آقای مجاهدی از ایام اقامت جناب مجتهدی در قم نقل می کنند :
آقای دكترموسوی پزشك متخصص بیماریهای گوش و حلق و بینی و از دوستان صمیمی آن مرد خدا بودند و از جان و دل به ایشان عشق میورزیدند.
آن روز بعد از ظهر من و مرحوم حاج حسین مصطفوی كتابفروش در خدمت آن مرد خدا بودیم. ساعتی گذشت و ایشان فرمودند:
نیاز به استراحت دارم و بعد به اتاق مجاور رفتند تا استراحت كنند.
من و مرحوم مصطفوی خاطرههایی را كه با آقای مجتهدی داشتیم، مرور میكردیم و منتظر بیدار شدن آن ولی خدا بوديم. حدود سه ساعت گذشت ولی خبری نشد!
مرحوم مصطفوی به سراغ ایشان رفتند و پس از گذشت چند دقیقهای برگشتند و گفتند:
هر چه صدا كردم بیدار نشدند! من نگران حال ایشان هستم، باید دكتر موسوی را خبر كنیم!
گفتم:
شاید ناراحت شوند!
گفتند:
وضعیتی را كه من دیدم، عادی نیست و میترسم دیر شود!
... دكتر موسوی همین كه نبض آقای مجتهدی را كنترل كرد، به سختی منقلب شد و گفت:
نبض آقا نمیزند! قلب ایشان حركت نمیكند! و سپس دست خود را زیر بدن ایشان برده، گفت:
یا جدا! من آقای مجتهدی را از شما میخواهم و بعد با صدای بلند یك «یا علی» گفتند به طوری كه دست و پای ایشان به لرزه در آمد.
مدتی گذشت و آقای مجتهدی كمكم چشمهای خود را گشودند و در حالی كه سعی میكردند به آرامی از جای خود برخیزند، رو به آقای موسوی كرده، فرمودند:
از مولا خواسته بودم كه سیر برزخی من آغاز شود و مرا از تنگنای این قفس خاكی رهایی بخشند ولی شما نگذاشتید! و پس از چند لحظهای درنگ فرمودند: ما رفته بودیم ولی ما را به خاطر شما باز گردانیدند!
84/10/15
گریه بر مظلومیت حضرت علی (علیه السلام ) و قبولی حج
دکتر مجاهدی - برادر استاد مجاهدی - در بازگشت از سفر حج ، خاطره ای بسیار آموزنده نقل کردند :
شبی در مسجدالحرام در مقابل شكاف دیوار كعبه(مستجار) نشسته بودم و با یادآوری عظمت وجودی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و ستمی كه وهابیان در حق آن جانشین بلافصل پیامبر (صلی الله علیه و آله) روا میدارند و با پر كردن شكاف دیوار كعبه میخواهند یك واقعیت تاریخی را عالماً و عامداً منكر شوند، در حالت عجیبی به سر میبردم و برای مظلومیت امام متقیان میگریستم.
ناگهان در همان اثنا متوجه شدم كه آقای مجتهدی كنار من نشستهاند! تصور من این بود كه شخص دیگری را با ایشان اشتباه گرفتهام ولی هنگامی كه شروع به صحبت كردند و ماجرای آن امام مظلوم را از پیش از ولادت تا شهادت به تفصیل برای من بیان فرمودند به اشتباه خود پی بردم زیرا با لحن آن مرد خدا كاملاً آشنا بودم و صفای محضر ایشان را بارها تجربه كرده و با تكیه كلامهايشان آشنایی داشتم.
حدود یك ساعت این خلوت ما به طول كشید و اشكباریهای آقای مجتهدی و صفای خاطری را كه آن شب به من دست داده بود هرگز فراموش نمیكنم.
دکتر مجاهدی پس از مراجعت به قم هنگامی كه به خدمت آن مرد خدا شرفیاب میشود، از جناب مجتهدی می شنوند :
دكتر جان! حج شما را پذیرفتند و بر آن مهر قبول زدند، آن شب را به خاطر دارید؟ شب عجیبی بود! شبی كه مقابل مستجار نشسته بودید و بر مظلومیت آقا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) اشك میریختید! و ...
84/10/15
به محضر آقا امام رضا (علیه السلام) سلام كنید!
جناب آقای مجتهدزاده از دوستان قدیمی و با صفای آقای مجتهدی، خاطرات ماندگاری را از آن ولی خدا دارند ، استاد مجاهدی یکی از این خاطرات را اینچنین نقل می کنند :
در سفری كه حدود 35 سال پیش به مشهد مقدس داشتم. پس از عتبه بوسی حضرت علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – به دیدار آقای مجتهدی نایل آمدم. قرار بود ایشان فردای آن روز به اتفاق جناب آقای مجتهدزاده به تهران بروند. آقای مجتهدی به آقای مجتهدزاده فرمودند:
فردا آقای مجاهدی به جای من با شما به تهران خواهند آمد، سعی كنید در طول راه از ایشان پذیرایی معنوی كنید!
آقای مجتهدزاده در طول راه خاطرههای بسیاری را كه با آقای مجتهدی داشتند تعریف كردند از جمله : تازه از سفر مشهد به اتفاق آقای مجتهدی به تهران برگشته بودم و به خاطر رانندگی بی وقفهای كه داشتم، احساس خستگی شدیدی میكردم و خود را برای یك استراحت چند ساعته آماده میساختم. هنگامی كه خواستم موقتاً از حضور ایشان مرخص شوم، فرمودند:
كجا؟ ! باید فوراً به مشهد برگردیم!
عرض كردم:
اگر اجازه بفرمایید استراحت كوتاهی بكنم، میترسم نتوانم ماشین را تا مشهد هدایت كنم، چون خیلی خسته هستم.فرمودند:
فكر میكنید كه شما ماشین را هدایت میكنید؟! در طول راه، هر موقع خوابتان گرفت بخوابید و نگران من و ماشین نباشید!
امر ایشان را اطاعت كردم و دقایقی بعد به اتفاق، تهران را به مقصد مشهد مقدس ترك كردیم. به خاطر دارم كه پس از خروج از كرج دیگر قادر به ادامه رانندگی نبودم و علی رغم میل باطنی، چشمان مرا خواب گرفت و لحظاتی بعد در پشت فرمان به خواب سنگینی فرو رفتم! و ...
با صدای آقای مجتهدی، از خواب پریدم و خواستم از خوابی كه سراغم آمده بود معذرت خواهی كنم، فرمودند:
آقا جان! ما الآن در فلكه حضرتی هستیم، به محضر آقا امام رضا (لیه السلام) سلام كنید! نگفتم كه ماشین را شما هدایت نمیكنید؟!
من كه از تعجب قادر به صحبت كردن نبودم، دیدم اذان صبح است و ماشین در كنار فلكه حضرتی پارك شده است و من در پشت فرمان نشستهام!
84/10/15
شما تقاضای دیگری هم از حضرت داشتید!
آقای گرامی برای استاد مجاهدی تعریف كردند:
در منزل آقای موحدیان جلسه هفتگی انجمن محیط در قم دایر شده بود ابیاتی از مسمط مخمسی را كه در منقبت حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) سروده بودم از نظر شما گذرانیدم و شما آن را در یك مورد اصلاح كردید و مرا به اتمام آن ترغیب نمودید، ولی من به خاطر گرفتاریهای شغلی نتوانستم آن را به پایان برسانم و چندی بعد عازم مشهد شدم.
هنگامی كه به حرم مطهر مشرف شدم از آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) دو مطلب را تقاضا كردم:
1) توفیق اتمام شعر ناتمامی كه سروده بودم!
2) توفیق زیارت آقای مجتهدی!
بلافاصله انقلاب حالی پیدا كردم و در حرم مطهر شعر مناقبی ناتمام خود را به پایان بردم و از عنایت آن امام رئوف تشكر كردم و فهمیدم كه تقاضای دوم مرا نیز برآورده خواهند ساخت!
فردای آن روز توفیق دیدار آن ولیّ خدا نصیبم شد و با آن كه كسالت داشتند و بر روی تخت استراحت میكردند، با آغوش باز مرا پذیرفتند و مورد عنایت خود قرار دادند.
عرض كردم:
دیروز، از آقا امام رضا (علیه السلام) تقاضا كردم كه توفیق دیدار شما را پیدا كنم و خدا را شكر كه امروز به این توفیق نائل آمدم.
فرمودند:
آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!
عرض كردم:
خیر! فقط زیارت شما را تقاضا كردم!
فرمودند:
آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!
ناگهان به خاطرم آمد كه اولین تقاضای من از حضرت، اتمام شعر ناتمامی بود كه سروده بودم، لذا عرض كردم:
ببخشید! فراموش كرده بودم! شعری برای حضرت سروده بودم كه ناتمام بود و تقاضا كردم كه توفیق سرودن بقیه ابیات آن را به من عنایت كنند.
فرمودند:
بله آقا جان! این خواسته اصلی شما بود! و حضرت هم عنایت فرمودند. بعد پرسیدند:
این شعر را آقای مجاهدی هم دیدهاند؟!
عرض كردم:
بله! یك قسمت آن را تصحیح كردهاند.
فرمودند:
شعر عنایتی آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) شنیدن دارد، آن را برای ما بخوانید.
وقتی كه شعر را برای ایشان خواندم، فرمودند:
من اشعار زیادی در مناقب حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خوانده و شنیدهام ولی اشعار عنایتی امام لطف دیگری دارد. نسخهای از آن را برای من مرحمت كنید تا خوشنویسی آن را بنویسد و بعد از قاب كردن در این اتاق الصاق شود.
برای تیمن و تبرك به نقل یک بند از این مسمط رضوی بسنده میكنیم:
84/10/15
چرا برای فرج امام زمان (عج الله تعالی) دعا نمیكنند؟!
آقای خالقی موحد تعریف میكردند:
روزی به خدمت آقای مجتهدی رسیدم و به هنگام خداحافظی عرض كردم كه قصد دارم خدمت آیت الله بهاءالدینی (رحمت الله) شرفیاب شوم.
فرمودند:
از قول من به آقا بگویید كه چرا برای فرج آقا امام زمان (عج الله تعالی فرج الشریف) دعا نمیكنند؟!
وقتی كه خدمت آیت الله بهاءالدینی شرفیاب شدم و پیام آقای مجتهدی را با ایشان در میان گذاشتم، دقایقی به فكر فرو رفتند و بعد دست مبارك خود را بر چشم نهادند.
معمولاً در مسجد محل، نماز مغرب و عشا را به ایشان اقتدا میكردم و آن روز نیز این توفیق نصیبم شد. به هنگام قنوت شنیدم كه آقا دعای همیشگی خود را عوض كرده و به جای آن دعای فرج میخوانند! و تا پایان عمر نیز دعای قنوتشان دعای فرج بود:
اللهم كن لولیك الحجة بن الحسن صلواتك علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی كل ساعة، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فیها طویلا.
84/10/15
امروز در و دیوار گریه میكنند!
آقای مجاهدی می فرمودند :
روزی در باغ آقای علیزاده واقع در پشت ایستگاه راه آهن مشهد، به خدمت آقای مجتهدی شرفیاب شدم. آن روز حال بكاء شدیدی داشتند و لحظهای از گریستن باز نمیماندند.
گریه های بیاختیار ایشان را بارها دیده بودم و برای من چندان تازگی نداشت، ولی چیزی كه فكر مرا به سختی به خود مشغول میكرد استمرار این حالت گریه در آن روز بود.
در آن حالت استثنایی، نمیتوانستم علت گریههای پی در پی را از ایشان سئوال كنم، و آن ولی خدا را از حال خود منصرف سازم. ساعتی به همین منوال بی آن كه حرفی در میان ما رد و بدل شود.
همین كه ایشان برای چند لحظهای از گریستن باز ماندند، فرصت را غنیمت شمرده، پرسیدم:
علت این گریههای مستمر و بیاختیار شما چیست؟!
فرمودند:
آقاجان! روز عجیبی است! امروز در و دیوار گریه میكند! آسمان گریه میكند! زمین گریه میكند! این درختان باغ گریه میكنند! از آسمان و زمین غم می بارد! آیا اگر شما این صحنهها را میدیدید ساكت مینشستید؟!
من بی اختیار گریه میكنم و علت آن را به درستی نمیدانم، و بعد از چند لحظهای درنگ گفتند:
امروز شاید روز شهادت یكی از ائمه اطهار(ع ) باشد، قراین از این امر حكایت دارد!
مدتی گذشت و یكی از روحانیون به دیدن آقای مجتهدی آمد، از ایشان پرسیدم:
آیا امروز، روز شهادت است؟!
گفتند:
به روایتی امروز، روز شهادت حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) است!
هنگامی كه آقای مجتهدی سخن آن مرد روحانی را شنیدند، به سختی منقلب شدند و در حالی كه به شدت میگریستند گفتند:
84/10/15
ولادت- والدين
جناب شیخ جعفر مجتهدی در اول بهمن ماه 1303 هـ.ش در خانوادهای متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشودند.
خانوادهای كه از نظر نجابت و اصالت جزء خانوادههای مشهور آن سامان به شمار میآمد.
والدین
پدر ایشان جناب حاج میرزا یوسف از دلباختگان آستان ولایتمدار قبله العشاق ، حضرت سیدالشهداء (علیهالسلام) بودند، تا جایی كه مكرر قافله سالاری زائرین كربلای معلی را از تبریز به عهده میگرفته و خرج زوار تهیدست دل شكسته را خود عهدهدار میشدند و در طول مسیر حراست این قافله با دو شیر تربیت شده بود كه در ابتدا و انتهای آن حركت میكردند و زوار امام حسین (علیهالسلام) را سلامت به مقصد میرساندند.
از همان اوان خردسالی به خاطر فطرت پاک و زلالی که داشتند بارها در عالم رویا مورد عنایات حضرت صدیقه طاهره و سایر حضرات معصومین (علیهم السلام ) قرار می گیرند .
84/10/13
یادی از جناب حاج ملا آقا جان زنجانی : باید ثابت كنی كه عاشقی!
مرحوم حجتالاسلام میرزا تقی زرگری )قدس سره) به خاطر انسی که با عاشق دلسوخته و عارف صاحبدل مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی (رحمت الله) داشتند حالات و روحیات آن مرحوم را به روشنی به تصویر میكشیدند. روزی تعریف كردند:
حاج ملا آقا جان در سفری به عتبات، با سر و وضعی بسیار آشفته و با پای برهنه و بسیار بیدلانه طی طریق میكردهاست. در اثنای راه به دشت همواری میرسد و همین كه میخواهد از كنار جالیزی عبور كند، دهقان سالخورده عربی كه سرگرم آبیاری بوده و به او نهیب میزند كه:
تو كیستی و با این سر و وضع در اینجا چه میكنی؟!
میگوید:
من عاشق و دلباخته مولایم حسین بن علی (علیه السلام) هستم و بیدلانه به زیارت او میروم.
دهقان سالخورده با شنیدن پاسخ حاج ملا آقاجان ، بیل خود را بر میدارد و به او میگوید:
ادعای بزرگی كردی! باید ثابت كنی كه عاشقی!
میپرسد: چگونه؟!
میگوید: در میان عاشق و معشوق حجاب و فاصلهای نیست. از همین جا كه ایستادهای به محبوب خود سلام كن اگر جواب سلامت را دادند كه هیچ و گرنه با همین بیل ادبت خواهم كرد!
حاج ملا آقاجان لحظاتی به فكر فرو میرود و برای آنكه طرف را بیازماید به او میگوید:
تو كه این پیشنهاد را به من میكنی، این آمادگی را در خود میبینی؟!
مرد عرب جواب میدهد:
من كه ادعایی نكردهام تا آن را ثابت كنم، تو باید ادعای خود را ثابت كنی نه من!
كه: البینه علی المدعی، ولی با این وجود سلامی میكنم، شاید جواب سلام مرا دادند!
و بعد تیمم میكند و رو به قبله میایستد و میگوید:
السلام علیك یا ابا عبدالله!
حاج ملا آقاجان از چهار جهت جواب سلام آن دهقان سالخورده را از زبان محبوب خود میشنود و از هوش میرود!
پیرمرد دهقان او را به هوش میآورد و میگوید:
حالا نوبت توست! برخیز و عاشقی خود را ثابت كن!
حاج ملا آقاجان با دست و پایی لرزان میرود و به قول خودش یك وضوی علمایی میگیرد و رو به قبله میكند و با چشمی گریان و دلی سوزان عرضه میدارد:
السلام علیك یا ابا عبدالله! بابی انت و امی یا مولای!
حاج ملا آقاجان میگوید كه من جواب سلام خود را نشنیدم ولی آن پیر مرد عرب كه شكسته دلی مرا دید با لحنی نصیحت آمیز به من گفت:
جواب سلام تو را دادند ولی خیلی آهسته! انسان وقتی میخواهد به خدمت امام بزرگواری چون حسین بن علی (علیه السلام) برسد باید مراتب ادب را رعایت كند و در نهایت احترام و فروتنی به محضر آن حضرت سلام كند نه با ادعا! باید آدم شد و آدمیت به داشتن سر و وضع پریشان نیست!
84/10/13
زیارت بیت الله الحرام به نیابت حضرت علی علیه السلام
آقای رضوی مداح اهل بیت (علیهم السلام) نقل كردند:
مدتی بود آرزو داشتم به زیارت بیت الله الحرام مشرف شوم، یك روز در سال 1366 هـ ش جهت دیدار با آقای مجتهدی به قم مشرف شدم. هنگامیكه خدمت ایشان رسیدم، در همان ابتدای ورود، مبلغ سیزده هزار تومان به من دادند و فرمودند:
شما به مكه مشرف میشوید و این مبلغ خرج زیارت شماست.
از ايشان سؤال كردم چه موقعی مشرف خواهم شد؟
فرمودند:
همین امسال.
عرض كردم: مدت ثبت نام تمام شده و تا یك هفته دیگر تمام حجاج به مكه خواهند رفت.
در جواب فرمودند:
شما احتیاجی به ثبت نام ندارید، آنها خودشان به سراغ شما خواهند آمد.
مجدداً سؤال كردم: با خانواده مشرف میشوم یا تنها؟
فرمودند:
در این سفر صلاح نیست همراه با خانواده باشید، این را هم بدانید كه بعد از این سفر به مدت سه سال راه مكه بسته خواهد شد و برای اینكه شما در این سفر محفوظ بمانید باید به نیابت حضرت امیر (علیهالسلام) محرم شوید.
دو روز بعد كه به اصفهان بازگشتم شخصی از دوستان به من خبر داد كه شما جهت اعزام به مكه انتخاب شدهاید.
به او گفتم: من كه ثبت نام نكرده بودم ! مطلب از چه قرار است؟
او گفت: یكی از فامیلهای ما كه رییس كاروان است به یك مداح نیاز داشت.
من نام چند نفر از مداحانی كه میشناختم به او گفتم ولی قبول نكرد، ناگهان بیاختیار نام شما بر زبانم جاری شد و ایشان با اینكه شما را نمیشناخت گفت:
همین آقا را میخواهم. حال اگر آمادگی دارید وسایل مورد نیاز را تهیه كنید. بنده هم آمادگی خود را اعلام كرده و به مكه مشرف شدم.
هنگامی كه میخواستم محرم شوم به امر آقای مجتهدی به نیابت حضرت امیر (علیهالسلام) احرام بستم و حج را به نیابت حضرت مولا بجا آوردم.
در همان ایام، مراسم برائت از مشركین انجام گرفت و به درگیری منجر شد و شرطههای عربستان شروع به ضرب و شتم و تیراندازی به طرف حجاج نمودند. در آن میان ناگهان با دو نفر از شرطهها كه به طرفم میآمدند روبرو شدم، فوراً در قلبم به حضرت عرض كردم:
یا مولا، میخواستم به مكه مشرف شوم اما نمیخواستم در غربت كشته شوم.
همین كه این مطلب به قلبم خطور كرد، ناگهان دیدم بطور شگفتانگیزی شخصی مرا از آن مكانی كه بودم به طرف دیگر هدایت كرد و شرطهها هیچ عكسالعملی نشان ندادند!
مثل اینكه از او ترسیده بودند و بدین ترتیب از آن مهلكه نجات یافتم.
در آن موقع متوجه مقصود آقای مجتهدی شدم كه فرمودند:
اگر میخواهید سلامت بمانید باید به نیابت حضرت امیر (علیهالسلام) محرم شوید و صلاح نیست با خانواده مشرف گردید و ایشان در آن روز تمام این صحنهها را میدیدند و همچنین كلیه مخارج من در آن سفر دقیقاً سیزده هزار تومان گردید.
مدتی بعد از مراجعت به ایران مجدداً همان رییس كاروان به سراغم آمده و گفت: قرار است تا یك هفته دیگر جهت حج عمره عازم مكه شویم، مدارك مورد نیاز را تحویل دهید تا مقدمات سفر شما را فراهم كنم.
به ایشان گفتم: نه شما به مكه خواهید رفت و نه من.
او در جواب گفت:
وظیفه من گفتن بود و بس، ما به مكه خواهیم رفت، حتی چمدانهای حجاج را تحویل دادهایم و شما پشیمان خواهید شد.
بنده به او گفتم: شما پشیمان خواهید شد كه چمدانها را تحویل دادهاید.ایشان هم با حالتی تمسخرآمیز گفتند: بالاخره میبینیم چه كسی پشیمان خواهد شد.دو روز بعد از طرف دولت ایران اعلام شد به دلیل كشتار بیرحمانه حجاج ایرانی فعلاً راه مسدود و تمام پروازها لغو شده است.بعد از اعلام این مطلب آن شخص مجدداً به سراغم آمد و گفت: شما از كجا میدانستید كه راه مسدود میشود؟
به او گفتم: همان شخصی كه مرتبه قبل مرا به مكه فرستادند به من خبر داده بودند كه به مدت سه سال راه مسدود میشود و همانطور كه آقای مجتهدی فرموده بودند راه مكه بعد از سال شصت و شش هـ ش به مدت سه سال مسدود و مجدداً در سال هفتاد هـ ش باز شد.
84/10/13
توسل به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (عج) در صحرای عرفات
آقای حاج ابراهیم اسفهلانی نقل كردند:
زمانی یكی از پیرزنهای فامیل ما همراه خانوادهاش به مكه مكرمه مشرف شد، او در صحرای عرفات كه تمام خیمهها یك رنگ میباشد از خانواده خود جدا شده و آنها را گم میكند و هر چه جستجو میكند به نتیجهای نمیرسد، به زبان اهالی آنجا هم آشنایی نداشته است كه از آنها سؤال كند تا او را راهنمایی كنند.
در این هنگام نا امید شده و تمام درها را به روی خود بسته میبیند و متوسل به ساحت مقدس حضرت بقیه الله (علیهالسلام) میشود و عرضه میدارد:
آقا جان! من یك پیرزن تنها چه كنم؟
در همین حال یكمرتبه آقای مجتهدی را مشاهده میكند كه از مقابل به طرف او میآیند بعد از سلام به آقا میگوید: گم شدهام. آقا به او میگویند:
با چه كسی آمدهاید، میگوید: همراه خانوادهام.
ایشان میفرمایند:
همراه من بیایید تا شما را به خیمه خانوادهتان برسانم و به راه میافتند. هنوز چند قدمی بیشتر بر نداشته كه به خیمه میرسند.
هنگامی كه پیرزن به خیمهاش میرسد هر چه به ایشان اصرار میكند كه بفرمایید داخل آب یخی میل نمایید، آنگاه تشریف ببرید میفرمایند:
كار دارم باید بروم.
بعد از اینكه آن پیرزن همراه خانوادهاش به ایران مراجعت میكند و آقای حاج ابراهیم به دیدنش میرود، پیرزن از ایشان میپرسد به دیدن آقای مجتهدی رفتهاید؟
آقای حاج ابراهیم با تعجب میگوید: آقا به مکه مشرف نشدهاند!!
84/10/13
توسل به امام زمان(عج) برای درمان بیماری
مرحوم حاج مرشد میگفت:
در ایام ماه مبارك رمضان كه آقای مجتهدی در كوه خضر نزدیك مسجد مقدس جمكران بیتوته داشتند خدمتشان رسیدم، ایشان برایم نقل كردند:
چند شب پیش كه پاسی از شب گذشته بود داخل اتاق كوه نشسته بودم كه متوجه شدم صدای پایی میآید و بعد از چند لحظه شخصی داخل اتاق شد و آنجا نشست، چون در تاریكی چیزی پیدا نبود جلو رفته ودیدم مردی همراه با یك بچه میباشد.
بعد از آنكه نشست، گفت این بچه را كه میبینید حدود ده سال است مبتلا به نوعی بیماری شده است كه خوابش نمیبرد و با اینكه وضع مالیم خوب نیست او را نزد تمام متخصصین بردهام حتی جهت مداوا به خارج از كشور هم رفتهام ولی نتیجهای نگرفتهام.
هنگامی كه از پزشكان مأیوس گشتم، متوسل به حضرات معصومین (علیهمالسلام) شدم و او را به مشهد مقدس خدمت آقا علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) برده و شفایش را از حضرت طلبیدم، سپس او را نزد بیبی معصومه (علیهالسلام) آورده و بهبودی او را طلب نمودم، در آنجا سؤال كردم آیا محل مقدسی غیر از حرم بیبی (علیهاالسلام) در اینجا هست؟ گفتند: آری مسجد جمكران، او را به مسجد جمكران برده و بعد از توسل باز سؤال نمودم آیا مكان مقدس دیگری غیر از اینجا هست؟ گفتند: بلی، كوه خضر.
اكنون او را به اینجا آوردهام و شفایش را میخواهم.
آقای مجتهدی میفرمودند:
همینطور كه این پدر ماجرای غمانگیز بیماری فرزندش را تعریف میكرد از شدت ناراحتی منقلب شدم و از اتاق بیرون آمدم و با صدای بلند شروع به مناجات نمودم، (ناگفته نماند كه ایشان دارای نغمهای داوودی و صدایی بسیار زیبا و گرم بودند) در اثر صدای مناجات كم كم خواب چشمان پسرك را فرا گرفت و پلكهایش بر روی هم رفت.
در این هنگام پدر بچه كه میدید فرزندش بعد از ده سال به خواب رفته است از اتاق بیرون دوید و دامن مرا گرفت و گفت: تو امام زمان هستی و بچه مرا شفا دادی.
به او گفتم: من امام زمان نیستم، حضرت پسرت را شفا دادند. باز میگفت: خیر، شما امام زمان هستید. گفتم: این حرف را نزن، خودت توسل و توجه نمودی و حضرت فرزندت را شفا دادند.
بالاخره آن شب را آنجا خوابیده و صبح روز بعد همراه فرزندش آنجا را ترك كردند.
از دیگر حالات آقای مجتهدی این بود كه هرگاه كسی بدون توجه و توسل به حضرات معصومین (علیهمالسلام) به ایشان رجوع میكرد و مستقیماً به سراغشان میآمد او را از خود دور كرده و به ائمه معصومین (علیهمالسلام) متوجه مینمودند، اگر در مشهد بودند افراد را متوجه حضرت رضا (علیهالسلام) میكردند، و اگر در قم بودند به بیبی حضرت معصومه (علیهاالسلام) سوق میدادند، و با یك حركت آنها را از خود دور مینمودند.
آقای كریمی میگفتند: یكمرتبه در مشهد مقدس خدمتشان بودم كه عدهای بچه معلولی را نزد ایشان آورده و شفایش را طلب كردند.
آقای مجتهدی فرمودند:
بلند شوید، بلند شوید، برای چه به اینجا آمدهاید!
خدمت آقا علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) بروید و ناله و زاری كنید، و از حضرت شفایش را بگیرید.
ایشان هیچ گاه حاضر نبودند مورد توجه قرار گیرند و پیوسته میفرمودند:
ما باید از آجرها و كاشیهای حرمهای مطهر و مقدس ائمه )علیهمالسلام) حاجت بگیریم و از خشتها و ساختمانهای منسوب به این بزرگواران شفا بگیریم.
84/10/13
حاضر شدن آقای مجتهدی با گفتن صد مرتبه صلوات
جناب یزدان پناه میفرمودند:
دوستی داشتم به نام آقای سلیمی كه هرگاه به زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) مشرف میشد، به دیدن آقای مجتهدی هم میرفت، در یكی از سفرها وقتی به سراغ آقا میرود ایشان را پیدا نمیكند و به او میگویند آقا به محلی بیرون از شهر رفتهاند.
او كه خیلی ناراحت بوده شب در عالم رؤیا آقای مجتهدی را میبیند، ایشان به او میفرمایند:
هر وقت خواستی مرا ببینی صد مرتبه بگو:
(اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)
آقای یزدان پناه میگفتند: یك شب كه دچار بیخوابی شده بودم در دل شب برخاسته و به قصد حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) از منزلمان كه درخیابان صفاییه بود خارج شده و با پای پیاده به سمت حرم به راه افتادم در بین راه ناگهان به یاد كلام آقای مجتهدی كه به آقای سلیمی فرموده بودند افتادم و چون مشتاق زیارت ایشان بودم با اینكه در آن موقع ایشان در مشهد به سر میبردند به همان ترتیب شروع به فرستادن صلوات نمودم.
هنگامی كه به سه راه موزه رسیدم در كمال تعجب و شگفتی دیدم آقای مجتهدی در مقابلم ایستادهاند ایشان تبسمی نموده و بنده نزدشان رفتم و پس از سلام و احوالپرسی و گفتگو عرض كردم: چطور شد كه شما به اینجا آمدید؟
فرمودند: آقاجان من به اراده خودم نیامدهام
مجدداً عرض كردم: چه موقع برمیگردید؟ فرمودند:
من از خود اختیاری ندارم هر وقت بیبی (علیهاالسلام) امر بفرمایند حركت میكنم.
سپس خداحافظی نموده و رفتند!!
صبح روز بعد نزد آقای حاج میرزا حسین مینایی كه از دوستان آقا بود و هر موقع ایشان به قم تشریف میآوردند به منزل او وارد میشدند رفتم و گفتم:
دیشب آقای مجتهدی قم بودند.
آقای مینایی گفت: این غیر ممكن است زیرا اگر ایشان به قم آمده بودند منزل ما میآمدند و شما اشتباه میكنید.
به او گفتم من با ایشان صحبت كردم چطور ممكن است اشتباه كرده باشم.
این جریان گذشت تا اینكه آقای مینایی به مشهد مشرف شده و در آنجا خدمت آقای مجتهدی رسیده بود و از ایشان سؤال كرده بود كه آیا فلان شب شما به قم آمده بودید؟
آقا فرموده بودند:
بله رفیقمان ما را میخواست ما هم به قم آمده و فوراً به مشهد برگشتیم ...!
84/10/13
عاقبت جدایی از راه ائمه اطهار ع
استاد مجاهدی تعریف كردند:
در یكی از سفرهایی كه به پابوس حضرت ثامن الحجج (علیهالسلام) مشرف شده بودم، روزی در صحن مطهر با چند نفر از دراویش كه آنها را میشناختم برخورد كردم، با اینكه مدتی در مشهد بودند آنها را در حرم ندیده بودم!
لذا به آنها گفتم شما را در حرم نمیبینم؟
شخصی از آنها گفت:
پیر اجازه نداده بود كه به حرم بیاییم !
به او گفتم حضرت رضا (علیهالسلام) هر روز بار عام میدهند، یعنی چه كه پیر اجازه نداده بود! و بسیار ناراحت شدم!!
وقتی از حرم خارج شدم به منزل آقای مجتهدی رفتم، هنگامی كه خدمت آقا رسیدم فرمودند:
آقای مجاهدی شما را ناراحت میبینم؟
عرض كردم مسألهای نیست،
باز فرمودند:
آن مردك در حرم به شما چه گفت؟
بنده هم جریانی كه اتفاق افتاده بود را برایشان بازگو كردم.
آقا با شنیدن این مطلب یكمرتبه به قدری ناراحت شدند كه رگ وسط پیشانی ایشان برآمده و حجم بدنشان دو برابر شد و حالتی بسیار عجیب به ایشان دست داد كه اصلاً قابل توصیف نیست!
بعد از چند لحظهای كه به حالت عادی برگشتند فرمودند:
آقای مجاهدی دیگر تمام شد، همین امشب او در بدترین جای ممكن میمیرد و سپس فرمودند:
تا كی دكان داری! تا كی حقه بازی!
روز بعد كه از منزل خارج شده بودم ، مجددا همان دراویش را دیدم كه بسیار نارحت و پریشان می باشند و تكه پارچه ای سیاه به لباس خود زده اند وقتی علت آنرا جویا شدم گفتند :
دیشب پیر خرقه تهی كرده است ، پرسیدم در كجا ؟ گفتند : هنگام قضای حاجت در مستراح از دنیا رفته است .
همچنین زمانی آقای مجتهدی فرمودند :
در مسیر سلوك عده ای از این اقطاب دراویش را دیدم كه در بیابانی خشك در حالی كه اطرافشان را محصور كرده اند و در حال عذابند .
سیره و روش جناب مجتهدی نه تنها هیچگونه مرید و مرید بازی را تایید نمی كرد ، بلكه می فرمودند اینگونه مسائل طبق حدیث شریف :
كل من شغلك عن الحق فهو صنمك
هر چه تو را از خدا باز دارد همان بت توست
بازدارنده و مخالف اصول سلوك است .
ایشان هیچگونه احترامی برای كسانی كه چنین روشهایی داشتند قائل نبودند . احترام ایشان فقط بر محور خلوص نیت و صفای باطن و محبت و عشق ورزی به ذوات مقدس چهارده معصوم - ع - و دستگیری و گره گشایی از دوستان و دل شكستگان اهل بیت - ع - دور می زد .
84/10/13
چنین زنی در عالم پیدا نمیشود
جناب حاج رضا وقاری از شیفتگان حضرت زهرا (علیهاالسلام) نقل كردند:
در ایامی كه شبهای چهارشنبه هر هفته از قزوین به مسجد مقدس جمكران در قم مشرف میشدم، پس از زیارت حضرت معصومه (علیهاالسلام) به دیدن آقای مجتهدی كه در آن موقع در قم به سر میبردند میرفتم.
یك شب چهارشنبهای كه به مسجد مقدس جمكران رفته بودم بعد از توسل و خواندن نماز امام زمان (علیهالسلام) در سجده به حضرت عرض كردم من یك همسری میخواهم كه كنیز حضرت زهرا (علیهاالسلام) باشد و بدین منظور در سجده صد مرتبه حضرت را به مادرشان حضرت فاطمه (علیهاالسلام) قسم دادم.
بعد از اتمام توسل كه به قم برگشتم به دیدن آقای مجتهدی رفتم. هنگامی كه خدمتشان رسیدم همین كه چشم ایشان به من افتاد شروع به گریه نموده و فرمودند:
آقا رضا جان، حضرت میفرمایند چرا این قدر ما را به مادرمان حضرت زهرا (علیهاالسلام) قسم میدهید حضرت میفرمایند: چنین زنی كه شما میخواهید در عالم پیدا نمیشود و خلق نشده است
و این چنین آن شب جواب مرا از طرف حضرت عنایت فرمودند.
84/10/13
قهر كردن با حضرت معصومه (علیها السلام)
حجت الإسلام دكتر محمد هادی امینی، فرزند برومند مرحوم آیت الله علامه امینی صاحب كتاب نفیس «الغدیر» نقل كردند:
در سال 1349 هـ ش پس از وفات مرحوم پدرم علامه امینی، به خاطر تألیف و نشر كتابی به نام «قهرمان فخر» كه در آن مطالبی بر ضد حزب بعث درج شده بود؛ دولت عراق تصمیم به جلب و محاكمه من گرفت.
لذا مجبور به ترك نجف اشرف و عازم ایران شدم و در تهران اقامت گزیدم و در آنجا بحمدالله مشغول به فعالیتهای مذهبی در چند هیأت و بیان مطالب كتاب گرانقدر «الغدیر» گردیدم و در بعضی از ایام مرتباً هفتهای یك یا دو مرتبه به آستان بوسی حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) در قم شرفیاب میشدم.
تا اینكه ضمن تشرفاتم مطالبی را كه مقداری از آنها دنیوی و مقداری اخروی بود از بیبی تقاضا نموده و به ایشان عرض كردم كه تا حوائج مرا ندهید، دیگر به آستانه بوسی شما نخواهم آمد.
مهمترین حاجتی كه از ایشان داشتم این بود كه مرا به عنوان نوكر خودشان بپذیرند، به این جهت متجاوز از چهار سال مرتباً به قم سفر میكردم ولی به زیارت بیبی نمیرفتم و با ایشان قهر كرده بودم.
به قول مرحوم پدرم علامه امینی، باید حوایج را با زور هم كه هست از این خاندان گرفت. آنها صاحب احسان و فضل و جود میباشند و خواستههای افراد را برآورده میسازند.
بعد از گذشت این مدت، شبی در منزل آقای فاضل طباطبایی حائری كه ایشان هم از كربلا به ایران عزیمت كرده و در حضرت شاه عبدالعظیم (علیهالسلام) اقامت گزیده بودند دعوت داشتم.
هنگامی كه به منزل ایشان وارد شدم شخصی به نام آقای سیدحسین درافشان از من پرسیدند :
شما آقای امینی هستید؟
عرض كردم: بله.
فرمودند: آقای جعفر مجتهدی شما را احضار كردهاند.
گفتم: ایشان را نمیشناسم.
فرمودند: از بزرگان اهل سلوك و عرفان و از زهاد زمان و صاحب كرامات میباشند.
باز گفتم: بنده ایشان را نمیشناسم و آدرس محل سكونتشان را هم نمیدانم. آقای درافشان مجدداً فرمودند:
ایشان میخواهند شما را ملاقات كنند و به من دستور دادهاند این پیام را به شما ابلاغ كنم و محل سكونت ایشان در قم میباشد.
بالاخره مجلس تمام شد و به تهران بازگشتم و پیوسته در این فكر بودم كه چگونه آقای مجتهدی را پیدا كنم و در خلال این مدت به قم میرفتم ولی به آستانه بوسی حضرت معصومه (علیهاالسلام) مشرف نمیشدم و در درونم راجع به این موضوع كشمكشهای زیادی بود تا اینكه بیست و هفتم ماه رجب در حالیكه هوا بسیار گرم بود، راهی قم شده و آدرس آقای مجتهدی را پرسیدم و به سراغشان رفتم.
هنگامی كه میخواستم زنگ منزلشان را بزنم در این فكر بودم كه اول ایشان را آزمایش كنم، چون از این افراد زیاد دیدهام و تا آنها را امتحان نكنم با آنها رابطه برقرار نمیكنم.
بالاخره زنگ را بصدا درآوردم، چند لحظه بعد شخصی با قیافهای ملكوتی و بسیار جذاب و عجیب در حالیكه عصایی در دست داشتند، كمی از درب را باز نموده و گفتند:
چه میخواهی؟
بنده سلام كرده و گفتم: آقا! آمدهام شما را زیارت كنم.
فرمودند: نه، با من چكار دارید؟ من مریض میباشم، بگذارید به حال خود باشم.
عرض كردم: آقا! شما مرا احضار كردهاید.
فرمودند:
من با كسی میانه و رفاقت ندارم و هیچكس را هم احضار ننمودهام.
مجدداً عرض كردم: من از راه دور آمدهام، اجازه دهید كمی استراحت كنم.
باز فرمودند:
اذیتم نكنید، برگردید.
گفتم: آقا! من از راه دور آمدهام و تشنهام، اجازه دهید چند دقیقهای در دهلیز منزل شما بنشینم.
فرمودند:
اگر اینطور است بفرمایید و درب را كاملاً باز نمودند.
در طی این مدت ایشان با دقت خاص به من نگاه میكردند هنگامی كه وارد خانه شدم فرمودند:
بیایید داخل اتاق بنشینید.
هنگامی كه نشستم گفتند:
شما چرا از حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) قهر كردهاید؟
گفتم: آقا! این چه فرمایشی است؟ من چه كسی هستم كه بخواهم با حضرت قهر كنم.
فرمودند:
چه نسبتی با علامه امینی دارید؟
عرض كردم: هیچ نسبتی ندارم( نظر به اینكه مرحوم پدرم فوت كرده بود و در ظاهر هیچ اتصالی با ایشان نداشتم).
فرمودند: ممكن نیست، شما با ایشان نسبتی دارید.
گفتم: از كجا استنباط كردید؟
فرمودند:
سالها بود كه مرحوم امینی را ندیده بودم، همین كه درب را باز كردم مشاهده نمودم كه ایشان پشت سر شما ایستادهاند و آنقدر ایستادند تا اینكه شما وارد خانه شدید.
عرض كردم: معذرت میخواهم ایشان پدر بنده میباشند. آقای مجتهدی فوراً به كمك عصا برخاستند و مرا در آغوش گرفته و شروع به گریه نمودند و بنده هم شروع به گریه نمودم تا اینكه نشستیم، ایشان مجدداً فرمودند:
چرا از بیبی قهر كردهاید؟!
بطور انكارآمیزی گفتم: آقا! قهر! این چه فرمایشی است؟
گفتند:
نه، بیبی فرمودهاند: (( به امینی بگویید به حرم بیا ما دوستش داریم، از ما دوری نكند» مطالبی كه از ما خواسته مقداری از آن به دست ماست كه انجام میدهیم ولی مقداری از آنها به دست خداوند میباشد باید از او بخواهد)).
بعد از آنكه مقداری با ایشان صحبت كردم به دستور ایشان از همانجا به حرم بیبی حضرت معصومه (علیهاالسلام) رفتم و به بیبی سلام نموده و عرض كردم:
خانم! من همان محمدهادی امینی هستم كه متجاوز از چهار سال است قهر كردهام و هم اكنون به دستور میرزا جعفر آقای مجتهدی به اینجا آمدهام.
اگر قول میدهید مطالبی كه خواستهام تحقق پیدا كند به حرم میآیم و الا دیگر نخواهم آمد.
چند روز بعد از این واقعه خدمت مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رسیدم، بعد از سلام و احوال پرسی یكمرتبه ایشان گفتند:
آقای امینی چرا با حضرت معصومه (علیهاالسلام) قهر كردهاید؟
گفتم: چطور شده آقا جان؟! مگر من چه كسی هستم كه قهر كنم؟
ایشان گفتند:
حضرت بیبی (علیهاالسلام) فرمودند: ( به امینی بگو: ما تو را دوست داریم به حرم ما بیا).
به آقای مرعشی گفتم: چند روز قبل میرزا جعفر آقای مجتهدی هم همین مطلب را فرمودند.
آقای مرعشی گفتند:
84/10/13
در آن سفره غیر از خون نمی دیدم
استاد مجاهدی نقل کردند :
به خاطر دارم كه در معیت آقای مجتهدی، ناهار را میهمان یكی از دوستان بودیم. صاحب خانه بر خلاف قولی كه داده بود سفره نسبتاً رنگینی را تدارك دیده و سرگرم كشیدن غذا بود.
جناب مجتهدی كه در كنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمیكردند ولی چشم از سفره هم بر نمیداشتند! اصرار صاحب خانه به ایشان برای طرف غذا سودی نداشت و میفرمودند:
شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم.
دوستان میدانستند كه باید به ایشان اصرار نكنند و راحت شان بگذارند، شاید صاحب خانه تصور میكرد كه جناب مجتهدی نوع غذا را نپسندیدهاند واز آن خوششان نمیآید!
به هر حال سفره بر چیده شد و تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سئوال بودند كه:
چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمهای از غذا تناول نكردند؟!
فردای آن روز به خدمت شان شرفیاب شدم. تنی چند از دوستان نیز حضور داشتند. مرحوم مصطفوی از ایشان پرسید:
دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟!
گفتند:
آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمیدیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت!
ما همگی صاحبخانه را میشناختیم، مردی نبود كه آلوده به نزول باشد. زندگی متوسطی داشت و با عفاف و كفاف زندگی میكرد و هضم فرمایش جناب مجتهدی برای دوستان دشوار بود.
ساعتی گذشت و مردی كه دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی كه آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید:
غذای دیروز را از چه پولی تهیه كرده بودید؟!
گفت:
من به آقا قول داده بودم كه برای ناهار غذای سادهای تهیه كنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت كه ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی كنیم! من هم ناگزیر شدم كه از همسایه خود حاجی فلان مقداری پول قرض كنم! آقای مصطفوی كه همسایه آن مرد را خوب میشناخت، گفت:
حالا معلوم شد كه چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمیدیدم!
84/10/13
این خانه مناسبی نیست
استاد مجاهدی نقل کرده اند :
چند سال پیش برادرم دكتر علیاكبر مجاهدی در قم به دنبال خانهای میگشت كه بخرد.
در مدتی كه سرگرم پیدا كردن خانه بودند، خانههایی را میدیدند و میپسندیدند ولی آقای مجتهدی میگفتند كه به فكر خانه دیگری باشید!
روزی از روزها، خانهای را در خیابان بهروز (= باجك) كه ظاهراً جادار و نسبتاً ارزان بوده و موقعیت خوبی هم داشته میپسندند و تصمیم به معامله میگیرند ولی هنگامی كه جریان خانه را با آقای مجتهدی در میان میگذارند، میفرمایند:
آقاجان! این خانه مناسبی نیست و من در آن دلخوشی نمیبینم!
برادرم، علیرغم میل باطنی خود از انجام معامله صرف نظر میكنند و چند روز بعد خانه دیگری را كه مورد تأیید آقای مجتهدی بوده، خریداری مینمایند كه هنوز هم در آن خانه زندگی كرده احساس راحتی و آسایش میكنند.
پس از گذشت چند هفته، خانه باجك به فروش میرسد و هنگامی كه سرگرم تعمیرات آن میشوند در زیر پلههای حیاط آن جسدی كشف میشود و ...
برادرم وقتی ماجرا را برای آقای مجتهدی تعریف میكنند، میفرمایند:
بله آقاجان ! به خاطر همین بود كه عرض كردم در آن دلخوشی نمیبینم! قبضی كه در اثر وجود این جنازه بر فضای آن خانه مستولی بود، اجازه نمیداد كه ساكنان آن آسایش داشتهباشند!
همسایهها تعریف كردهبودند كه هیچ كس در این خانه دوام نمیآورد و پس از مدت كوتاهی اثاثیه كشی میكرد و میرفت! و علت آن را كسی نمیدانست!
84/10/11
جاذبه ولایی حضرت رضا – علیه السلام – و تعلقات ما
به خاطر دارم كه روزی از قم عازم عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – بودم. به هنگام خدا حافظی با دوستان، آقای حاج سراجی به من گفت:
اگر توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا كردید از قول من به ایشان بگویید كه از حضرت بخواهند كمند جاذبه خود را رها كرده و ما را هم به مشهد بكشند!
آقای حاجی سراجی از دوستان آقای مجتهدی بودند و در قم كارخانه داری میكردند.
هنگامی كه در مشهد به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدم و پیام آقای حاج سراجی را به ایشان ابلاغ كردم، فرمودند:
آقاجان! جاذبه ولایی حضرت نه تنها ما را كه تمامی عوالم را به طرف خود میكشد ولی ما زنجیری برداشتهایم و به كمر بستهایم و انتظار داریم كه حضرت ما را با كارخانهای كه داریم به مشهد بكشند! كه این شدنی نیست!
هنگامی كه در قم، مطلب آقای مجتهدی را با آقای سراجی در میان گذاشتم، گفتند:
84/10/11
بركات مادی و معنوی صلوات
استاد مجاهدی نقل کرده اند :
آقای محمد آزادگان از شعرای با اخلاص این زمانه است و محضر بسیاری از بزرگان را نیز درك كرده است .ایشان می گفتند:
به هر كاری كه دست میزنم و به هر شغلی كه روی میآورم، ادامه پیدا نمیكند و زندگیام سامان نمیگیرد. شنیدهام كه به زودی عازم مشهدالرضا هستید، التماس دعای مخصوص دارم. ضمناً در این سفر آقای مجتهدی را هم اگر دیدید از ایشان بپرسید:
گیر كار من كجاست؟! و چه كنم كه از این وضع نابسامان رهایی پیدا كنم؟
در آن سفر، توفیق دو ماه اقامت در مشهد نصیبم شد و با عنایت حضرت ثامن الائمه روزی نبود كه به محضر آقای مجتهدی شرفیاب نشوم و از زیارت ایشان حظ معنوی نبرم.
روز آخر به هنگام خداحافظی، آقای مجتهدی فرمودند:
فراموش كردید كه پیام دوست شاعرتان را به من بگویید!
عرض كردم:
در محضر شما اغلب اوقات، خودم را هم فراموش میكنم! و بعد پیام آقای آزادگان را با ایشان در میان گذاشتم.فرمودند:







