84/10/15
عرض ارادت شما را پذیرفتهاند!
جناب مجاهدی می فرمودند :
سال هاست این توفیق را دارم كه در روز تاسوعا و یا عاشورا به سبك عمان سامانی مرثیه سرایی كنم و ارادت دیر پای خود را نسبت به سالار شهیدان و سایر شهدای كربلا ابراز دارم. تاسوعای آن سال نیز پس از شركت در مراسم عزاداری و مراجعت به خانه، مرثیه منظومی را در قالب مثنوی تقدیم مولی الكونین، ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) كردم و ساعتها با قرائت همان مرثیه در خلوت خود به عزاداری سرگرم شدم.
چند روزی كه گذشت یكی از دوستان صمیمی به دیدن من آمد و گفت:
آقای مجتهدی انتظار شما را میكشند و به من امر فرمودند كه مراتب دلتنگی شان را با شما در میان بگذارم!
در آن زمان، حضرت آقای مجتهدی در منزل آقای حاج فتحعلی در قزوین به سر میبردند عازم قزوين شديم .
من در محضر آن مرد خدا ابتدا به سخن نمیكردم و اگر سوالی میفرمودند، با جملهای كوتاه در مقام پاسخ برمیآمدم زیرا جاذبههای وجودی آقای مجتهدی و تماشای جمال نورانی ایشان، به اندازه كافی آدمی را از شور و حال سرشار میكرد و نیازی به سخن گفتن نبود.
به قزوین رسیدیم دو نفر از دوستان در سر كوچهای كه منزل آقای حاج فتحعلی در آن قرار داشت، منتظر ماندند. قرار بود اگر جناب مجتهدی اجازه فرمودند وارد شوند ، وقتی كه زنگ در را به صدا درآوردم حدود ساعت ده صبح بود. آقای فتحعلی در را باز كردند، و من پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم:
آقا تشریف دارند؟
گفتند:
سرگرم استحمام هستند و معمولاً این كار طول میكشد!
گفتم:
پس به ایشان بفرمایید فلانی حسب الامر از قم آمده بود و ...
آقای حاج فتحعلی داخل حرف من دوید و گفت:
من در جریان پیغام ایشان برای شما هستم، میترسم وقتی كه رفتن شما را بشنوند ناراحت شوند. چند دقیقهای تأمل كنید تا كسب تكلیف كنم.
در آن سالها، آقای مجتهدی به خاطر چند سكته مغزی ملازم بستر بودند و نیمی از بدن ایشان حركت ارادی نداشت و چون شخصاً قادر به استحمام نبودند، برخی از دوستان در این كار به ایشان كمك میكردند و به همین جهت دو سه ساعتی به طول میكشید تا از حمام خارج شوند.
آقای حاج فتحعلی برگشت و گفت:
آقا میفرمایند تشریف داشته باشید،كار استحمام را مختصر خواهند كرد.
وارد خانه شدم، و در طبقه فوقانی آن در اطاقی كه مخصوص آقای مجتهدی بود كنار تخت نشستم. حدود سی دقیقه گذشت و ایشان آمدند.
پس از ابراز مراحم همیشگی و احوالپرسی، پرسیدند:
آقا جان! همسفر دارید؟
عرض كردم:
با آقای .... و آقای ... به قزوین آمدهام.
فرمودند:
دوستان را منتظر نگذارید! شما كه عزیزید همراهان شما هم عزیزند اینجا خانه شماست! رفتم و به دوستان بشارت دادم كه موجبات دیدار فراهم است! وقتی كه به اتفاق به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدیم، ضمن تفقد از دوستان، گفتند:
آقاجان! نگذارید آقای مجاهدی در قم احساس غربت كنند ...
سپس رو به من كرده فرمودند:
آقا جان! آقا امام حسین (علیه السلام) عرض ارادت شما را پذیرفتهاند و به مرثیهای كه در روز عاشورا سرودهاید مهر قبول زدهاند!
برای من شنیدن این گونه سخنان از زبان ایشان تازگی نداشت و میدانستم در هر كجا كه باشند دوستان خود را زیر نظر دارند. به هنگام حركت از قم یك حس ناشناختهای به من میگفت كه شعر تازه سروده خود را به همراه داشته باشم و اینك میدیدم كه راز احضار من در ارتباط با همان شعر بودهاست!
هنگامی كه سرگرم قرائت شعر خود شدم، با گریههای بی اختیار آن مرد خدا فضای اطاق چنان سرشار از صفا و روحانیت شده بود كه دلم میخواست كار خواندن شعر را ناتمام بگذارم...
روز عاشورا، به پای خم غنود هر حریف باده پیمایی كه بود
آستین افشان و پایكوبان و مست شسته دست از غیر جانان هر چه هست
جمله از جام بلا صهبا زده پردههای غیب را بالا زده ...
