84/10/15
ای كاش آقای مجتهدی به منزل ما میآمدند
آقای حاج سید جلال رییس السادات نقل كردند:
در ایامی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد به سر میبردند، دچار مشكلات متعددی شده بودم و خیلی مشتاق بودم آقا یكمرتبه به منزل ما بیایند.
یك روز در بین راه در این فكر بودم و با خود میگفتم: آقایی كه به منزل بزرگان و رؤسا نمیروند، آیا منزل ما را قبول میكنند؟
در این افكار بودم كه ناگهان با آقای مجتهدی برخورد نمودم. ایشان فرمودند:
آقا سید جلال! شما میدانید كه من جایی ندارم و هر كجا كه حضرت رضا(علیهالسلام) امر كنند میروم.
عرض كردم بله آقا جان.
سپس فرمودند:
به حضرت عرض كردم سیدی و مولای باغ رضوان شلوغ شده و من جای خلوتی میخواهم. حضرت عنایت كرده و فرمودند: به منزل حاج سیدجلال برو كه منزل او، منزل ماست، حال شما اجازه میفرمایید به منزلتان بیایم؟
من كه ذوق زده شده بودم و سر از پا نمیشناختم، عرض كردم این منتهای آرزوی من است كه شما به منزل ما تشریف بیاورید!
آنگاه به ایشان عرض كردم من دوچرخه را به دست میگیرم. و با هم پیاده به منزل میرویم، ایشان فرمودند:
خیر آقاجان، شما بروید من هم خواهم آمد.
عرض كردم: آخر شما كه نمیدانید منزل ما كجاست!فرمودند:
همان آقایی كه امر میكنند به فلان خانه برو راه آن را هم نشان میدهند.
به هرترتیب خدا حافظی كردم و سوار دوچرخه شده و با سرعت به طرف منزل براه افتادم تا خبر تشریف فرمایی ایشان را به خانواده برسانم، وقتی به خانه رسیدم با كمال تعجب دیدم آقای مجتهدی پشت درب خانه منتظرم ایستادهاند!!
به ایشان عرض كردم با چه وسیلهای آمدید كه زودتر از من به اینجا رسیدید؟!
آقا تبسمی كرده و فرمودند:

