بیقراری عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بیتاب و حیران اهل بیت عصمتو طهارت (علیهمالسلام) شدم كه لحظهای نمیتوانستم در منزل و شهر خود باقی بمانم ،لذا صبح روز بعد پشت پایی به همه چیز زده و بعد از خداحافظی با حالتی آشفته و پایبرهنه از تبریز به قصد كربلای معلی حركت كرده و از مرز خسروی وارد خاك عراقشدم.در اولین ایستگاه بازرسی، مأموران حكومتی عراق به خاطر نداشتن جواز ورود،مرا به عنوان جاسوس دستگیر و به زندان انداختند.چندین ماه در زندان بودم و درآن جا شور و حالی كه نسبت به ائمه اطهار (علیهمالسلام) داشتم را ادامه دادهودائماً در حال توسل بودم و استخلاص خود را از حضرت امیر و آقا امام حسین (علیهماالسلام) تقاضا میكردم البته از همان روز اول تا آخر ، دائماً و در تمام حالات نظرآقا حضرت اباالفضل العباس (علیهالسلام) بر من بود كمكم در اثر آن توسلات وریاضتهای اجباری كه در زندان بر من وارد میشد، روحم صفای خاصی به خود گرفت، بطوریكه رؤیاهای صادقی میدیدم و فوراً به وقوع میپیوست كه باعث قوت روح و امیدواری درمن میگشت.